تبلیغات
دوستان جوان من
جهالت ما یا جهالت مذهبی

یکی از کاربران فیس جوان این پستو گذاشته بود:

شریعتی چه زیبا میگوید:

آنها نماز اجاره ای می خوانند و روزه اجاره ای میگیرند!
مثلا: یک سال نماز به صد تومان، یک سال روزه به دویست تومان؛
برای امواتی که درحیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند، که بدهند به نماز خوانان و روزه گیران حرفه ای تا برایشان انجام دهند...!
پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار میکند.آن هم چه کاری، جانشین پرستش خدا....
پول میدهند، تا دیگران برایش خدا را بپرستند و او به بهشت برود و ثواب نماز و روزه آنها راببرد.......

براستی که عجب حماقتی است جهل مذهبی...

من در جواب گفتم:

داداش گلم شریعتی حرفهای قشنگی هم داره اینو نمیدونم حرف کیه ولی کاملا مزخرفه...
داداش این فرصتی که خدا به بنده ها برای جبران داده اختصاص به نماز و عبادات نداره...تو حق الناس هم با ادای دین توسط دیگران فرصت جبران برای اموات هست...این جبران نماز و هر عبادت و دینی ابتدائا وظیفه خود طرفه که انجام بده و یا وصیت کنه کسی براش بجا بیاره ..در مرحله دوم وظیفه پسر بزرگتره تا بخشی از اونهارو انجام بده...حالا اگه طرف خودش انجام نداد و پسرشم حالشو نداشت یا اصلا تو فاز اینکارا نبود چه باید کرد..بیخیال شد یا به کسی که حاظره به انجام اینکار هست سپرد...از طرفی مگه میشه انتظار داشت دیگران برامون کار مفتی انجام بدن..اصلا خدا که وظیفه اینکارهارو به پسر بزرگ واگذار کرده در مقابلش اموالی رو بهش اختصاص داده که به سایر فرزندان نمیرسه حالا چه برسه یه غریبه بخواد انجام بده...

در ضمن خدا اگه بخواد حتی این بنده های کم کارشو به طریقی مورد رحمت قرار بده مشکل کجاست که ما ادمها بخوایم شاکی بشیم...
تازه کی گفته این جور جبران اعمال عبادی به اینکه دیگران اداش کنن در ثواب و فضیلت برابر با عبادتیه که خوده شخص انجام بده... 

روزی پیامبر اکرم از طرف میتی وصیتش را انجام داد یعنی تقسیم انباری از خرما بین فقرا...کار که تمام شد خرمای له شده که روی زمین مانده بود را برداشتند و فرمودند اگر صاحب این انبار همین یکدانه خرمارا در زمان حیاتش به فقیری میداد بهتر بود از کاری که من برایش کردم...
در مورد پول و قیمت گذاری گفتی....یکبار خودت جای کسانی که مسئولیت انجام اینکارهارا به عهده میگیرن این اعمال را انجام بده تا ببینی قیمتش زیاد است یا نه...من و تو تا زمانی که خودمان کاری را تجربه نکرده ایم نباید مانند جاهلان در موردش قضاوت کنیم 
چقدر زشت است جهالت قرن 21

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعــت 02:38 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
دنیا را چگونه میبینی؟

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی ازمهمترین تصمیماتی که انسان باید برای زندگی اش بگیرد مساله جهان بینی است یعنی انسان باید برای خودش مسائلی را روشن کند به اینکه مبدا دنیا چیست...آیا انسان مخلوق خالق باشعور است یا مخلوق طبیعت بی شعور...در صورتی که به این نتیجه رسید مخلوقی باشعور داشته باید این مساله را هم برای خود حل کند آیا آن خالق هدفی از آفرینش خود داشته یا نه..در صورتی که هدفی داشته آن هدف چه بوده؟...و باز هم باید برای خود مشخص کند آیا آن خالق برای رسیدن به آن هدف برنامه ای را تدارک دیده یا اینکه راه رسیدن به آن هدف را به خود مخلوقین واگذار کرده.

پس هر انسانی قبل از اینکه دارای نگرش خاصی شود و به چیزی اعتقاد پیدا کند و یا با چیزی به خواهد مخالفت کند باید مسائلی که ذکر کرده ام را برای خود حل کند مثلا کسی واقعا تفحص و تحقیق کرد و به این نتیجه رسید خدایی در کار نیست و بهشت و جهنم افسانه ای بیش نیست...خوب نباید از این انسان توقع این را داشت که مانند کسی که معتقد به خدا و جهان پس از مرگ هست زندگی کند ...کسی که اعتقادی به خدا ندارد لاجرم انسان را فانی میداند چنین فردی سعی میکند تا از این عمر موقت خود بیشترین بهره را ببرد حتی اگر مجبور شود دیگران را به استعمار خود در آورد و اینگونه زندگی کردن با توجه به این اعتقاد کاملا عاقلانه است پس نباید از چنین فردی انتظار داشت مانند انسانهای معتقد در دنیا خط قرمزهایی برای خود قرار دهد و از برخی خوشیها دوری کند و زیر بار  برخی از سختی ها برود.

یکی از بزرگترین مشکلات بشر در عصر کنونی روشن نبودن جهان بینی اش است البته از روی دلیل و منطق...بله خیلی ادعای داشتن جهان بینی دارن اما نه از روی دلیل بلکه از سر تمایلات نفسانی یعنی بعضیها برای توجیه اعمال خود حقایق را آنگونه که خودشان میخواهند تفسیر میکنند

به نظر شما انسان قرن بیست و یکم چگونه به همجنس گرایی تمایل پیدا میکند و آن را حق بشری خود میداند؟؟؟ آری او هم برای خود جهان بینی ای تعریف کرده است در نگاه او خدا همان بشر است و این بشر است که برای خود تعیین تکلیف میکند...در این جهان بینی انسان آزاد است هر کاری که دلش میخواهد انجام دهد بشرطی که به دیگران آسیبی نرساند...در این جهان بینی محدوده آسیب رسانی نیز با سایر جهان بینی ها فرق میکند مثلا در این جهان بینی سیگار کشیدن در فضای عمومی ممنوع است چون به جسم دیگران آسیب می رساند اما با بدن عریان و نیمه عریان و یا با لباس های تحریک کننده ظاهر شدن اشکالی ندارد چون اینگونه رفتارها به جسم دیگران آسیبی وارد نمیکند پس اشکالی ندارد.

اما در مقابل این جهان بینی مادی و بشر محور جهان بینی دیگری به نام جهان بینی ای الهی وجود دارد که علاوه بر جسم انسان به روان و روح انسان هم اهمیت میدهد..همانگونه که آسیب رساندن به جسم دیگران را ممنوع میداند آسیب رساندن به روح و معنویت دیگران را نیزممنوع میداند حتی گاهی سالم ماندن روح و معنویت را بر سلامت جسم ترجیح میدهد..

محدوده آزادی در جهان بینی مادی: در هر کاری که به جسم دیگران آسیب نمیرساند آزادی

محدوده آزادی در جهان بینی الهی: در هر کاری که به جسم و روح خودت و دیگران آسیب نمیرساند آزادی

ابتدایی ترین چیز برای انتخاب یک جهان بینی و یا هر اعتقاد دیگری پشتوانه ای علمی است تا حداقل شخص انتخاب کننده را به یقین و آرامش برساند.

در این مقاله مختصر نمیخواهم دلایل این دو جهان بینی را بیان و نقد کنم هر چند برای انسان با انصاف پوچی دلایل جهان بینی مادی آشکار است اما غرض بنده از این نوشتار تلنگری بر دلهاست تا مبادا در این هیاهوی دنیا ظلمت بر نور قلب ها حاکم شود و یادمان برود از کجا آمده ایم...برای چه آمده ایم...و به کجا خواهیم رفت.

این نوشتار برای کسانی است که قوانین الهی را سرسری گرفته اند و به راحتی از عمل به آن سر باز می زنند...راحت میگساری می کنند ,مجالس رقص و آوازهای مبتذل برپا میکنند,بی حجابی یا بد حجابی میکنند,روابط نامشروع برقرار میکنند ووو...

از شما میپرسم اما نمیخواهم پاسخش را به من بگویی به خودت پاسخ بده تا همان فطرت پاکی که خداوند در درون انسانها قرار داده قضاوت کند...شما کدام جهان بینی را و به چه دلیلی انتخاب کرده ای؟؟؟

پاسخت هر چه که باشد باید این را بدانی انتخاب تو حقیقت را عوض نمیکند...حقیقت در دنیا یکی است پس اگر انتخاب خود را با تمایلات نفسانی ات آلوده کنی شاید خودت را فریب دهی اما حقیقت ها را نمیتوانی بفریبی ,بگذار در این مورد مثالی بزنم :دانش آموزی را در نظر بگیرید که در آغاز سال تحصیلی به مدرسه رفته است در همان اوایل سال مدیر مدرسه قوانین مدرسه را برای او و سایر دانش آموزان بیان میکند و روند آموزشی آن سال را گوش زد میکند به اینکه کسی که بی انظباتی کند و درس نخواند با او فلان کار را خواهم کرد و همچنین معلم ها نیز تدریس خود را انجام می دهند و همیشه از دانش آموزان می خواهند درس بخوانند تا مثلا در امتحانات ترم موفق باشند ,خلاصه همه مسولین مدرسه به وظایف خود عمل کرده اند و همه چیز را مهیا کرده اند تا دانش آموز بتواند راحت درس بخواند و در امتحانات موفق باشد حال از شما میپرسم اگر یکی از دانش آموزها درس نخواند و به سخنان مدیر و معلم هایش اهمیتی ندهد و پی خوش گذرانی خودش باشد آیا این نافرمانی چیزی را تغییر می دهد و آیا این نافرمانی موجب میشود کسی کاری به کارش نداشته باشد و اینکه از او نخواهند در امتحانات شرکت کند...معلوم است این نافرمانی قوانین را عوض نمیکند ,در نتیجه این دانش آموز در امتحانات ناموفق خواهد بود و مورد بازخواست قرار خواهد گرفت بدون اینکه به او ظلمی شده باشد زیرا او از قبل در جریان قوانین قرار گرفته بود ولی دانسته قانون شکنی کرده است...

بیشتر کسانی باید تحقیق و تفحص کنند که خواهان جهان بینی مادی هستند زیرا انکه به جهان بینی الهی اعتقاد پیدا کرده اگر لحظه مرگبه این نتیجه برسد که اشتباه میکرده چیز خاصی از دست نداده است اما آنکسی که جهان بینی مادی را برگزید اگر لحظه مرگ به اشتباه خود پی ببرد چه خواهد کرد او به علت خوش بودن در عمر محدود دنیا (اگر واقعا به خوشی دست پیدا کرده باشد) یک عمر بینهایت را در بدترین وضع بسر خواهد برد بدون اینکه در حق او ظلمی شده باشد مانند همان دانش آموز نافرمان که نافرمانی اش حقایق را عوض نمیکرد البته این سرنوشت بد زمانی است که این شخص برای انتخاب این جهان بینی دلیل یقین آوری نداشته باشد وگرنه اگر او با دلیل یقین آور جهان بینی الهی را رد و جهان بینی مادی را اثبات کرده باشد اگر هم لحظه مرگ بفهمد اشتباه کرده است باز هم مواخذه نمیشود و یقینا در بهشت جا دارد چون او بدون دخالت تمایلات نفسانی اش در تحقیقات خود به وجود خدا و بهشت و جهنم نرسیده بود یعنی از سوی خدا برای او حجت و بیانی نیامده بود و اگر خدا بخواهد این فرد را عذاب کند در اصطلاح علمای اسلامی عقاب بلا بیان پیش می آید که از نظر عقل و شرع از سوی خدا زشت و قبیح است.

اما چند نفر از این افراد قانون شکن برای رفتارهای خود پشتوانه علمی دارند...بله اکثر این افراد پیرو خواهش های نفسانی خود هستند و گمان کرده اند چون خیلی ها مانند آنها عمل میکنند این اکثریت یا تعداد زیاد حقایق را تغییر می دهد.

ان هولاء یحبون العاجلة و یذرون وراءهم یوما ثقیلا(لانسان/27)....اینان این دنیای زودگذر را دوست دارند و آن روز دشوار را وا میگذارند

نادرمحسنی آهنگر 20/12/93

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعــت 02:03 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
احساسات نسبت به قوانین منطقی(فلسفه تعدد زوجات)

بسم الله الرحمن الرحیم

این کاملا حرف صحیحی هست که اسلام نگاهش به زندگی نگاهی عقل محور است نه نگاه احساسی اما باید این نکته را در خاطر داشت که احساسات هم بخشی از زندگی عاقلانه است...یعنی حذف احساسات از زندگی نهایت بی خردی است..پس اگر گفته میشود اسلام به زندگی نگاهی منطقی و عقل محور دارد معنایش این است که دین اسلام از این که بنای زندگی و اجتماع و قوانین آنها نشات گرفته از صرف احساسات باشد مخالفت میکند نه اینکه اسلام با احساسات بطور کلی مخالف باشد در حالی که اگر وقت بگذاریم میتوانیم بسیاری از قوانین اسلامی را که علت اصلی یا یکی از علل آنها براورده کردن احساسات است را پیدا کرد مثلا حتی در مورد قصاص یکی از علتهای ان را تشفی خاطر و آرام گرفتن روحی ولی دم بیان کرده اند و حتی در مورد قانون تعدد زوجات نیز قانونگذار درعین منطق گرایی غافل از احساسات زن نبوده و دو شرط رعایت عدالت مالی و عدالت عاطفی را نیز بیان کرده یعنی اگر مرد این دو شرط  را رعایت نکند هم فردای قیامت بازخواست میشود و هم در زمان حیات خودش با شکایت زنان توسط حاکم شرع محکوم میشود.از این بحث بگذریم...

اما چرا اسلام که قوانینش توسط خدای حکیم وضع شده تعدد زوجات را منع نکرده و آن را بارعایت شرایطی جایز دانسته؟؟؟؟؟؟؟سوره نساء آیات 3 .129

جواب تعبدی و دین مدارانه این است که بگوییم وقتی خداوند به صراحت تعدد زوجات آن هم تا سقف چهار زن را جایز دانسته و این قانون را مقید به زمان خاصی نکرده معلوم میشود تعدد زوجات لازم برای زندگی بشر بوده و بشر تنها کاری که میتواند بکند این است که حکمت و علت وضع این قانون را پیدا کند و ببیند این قانون کدام نیاز بشر را تامین و کدام درد بشر را درمان میکند و اگر در این راه به جوابی دست پیدا نکرد دو راه بیشتر ندارد یا این آیات را از سوی خداوند نداند و یا اینکه بگوید این قانون علتی منطقی دارد ولی من به آن پی نبردم وتنها خداوند و معصومین از آن مطلع هستند.

اما جواب استدلالی بدین گونه است:اولا اسلام هیچ گاه کسی را اجبار به چند همسری نکرده است وتنها تعدد زوجات را با رعایت شرایطی جایز دانسته است مثلا اسلام طلاق را هم جایز دانسته است اما کسی را مجبور به طلاق گرفتن نمیکند بلکه در اسلام منفورترین حلال طلاق است ولی از آنجا که در زندگی بشر گاهی طلاق به عنوان یک نیاز جدی برشمرده میشود آن را جایز دانسته است زیرا از بین رفتن عشق ومحبت در روابط زناشویی مرگ آن زندگی قلمداد میشود حالا شما تصور کنید که اسلام مانند مسیحیت تحریف شده طلاق را جایز نمیدانست,واضح است که زن و مرد بویژه زن در این زندگی اجباری تباه میشد و چه بسا هر از گاهی آرزوی مرگ میکرد.

جواز طلاق در حالی است که غالب مردم و حتی خود خدای عزیز طلاق را امری ناپسند میدانند ولی با این حال بخاطر همان روحیه منطق گرایی اسلام طلاق جایز دانسته شد و درک علت جواز طلاق برای انسانها آنچنان دشوار نیست.

قانون تعدد زوجات نیز مانند قانون طلاق است یعنی یا مستقلا نیازی از نیازهای بشر را تامین میکند یا مشکلاتی را از سر راه زندگی بشر کنار میزند و گره گشایی میکند مانند طلاق,اما درک علت جواز قانون تعدد زوجات به آسانی مساله طلاق نیست لذا بخاطر این عدم درک درست از جواز این قانون برخی دچار شبهاتی شده اند و با این قانون مخالفت ورزیده اند در صورتی که اگه درک درستی از این مساله پیدا میکردند مانند قانون طلاق آن را هم میپذیرفتن.

اولا برترین نوع زندگی یقینا زندگی تک همسری است یعنی یک مرد و یک زن..اما این روش در همه جا یعنی همه زمانها و مکانها پاسخ گوی نیاز بشر نیست..مثلا شاید برای کسانی که در محیط آب و هوایی خاصی هستند تک همسری پاسخ گوی همه نیازها نباشد زیرا همه نیازها از زندگی به نیازهای جنسی و عاطفی ختم نمیشود بلکه نیازهای دیگری هم وجود دارد که بشر آن را از زندگی زناشویی مطالبه میکند که شاید یک همسر نتواند از عهده آن برآید مانند فرزند آوری که گاهی شرایط جوی مکان زندگی و یا شرایط زمان زندگی مثلا در دوران جنگهای دراز مدت و یا بیماریهای کشنده چنان که بسیاری از مستشرقین علت تعدد زوجات را این مسائل دانستند...

گاهی نیاز فرزند آوری به مانع میخورد مثلا زن نازا است در این جا مرد از یک طرف عشق به همسر خود را میبیند و از طرف دیگر زندگی خودش را میبیند که قرار است بدون هیچ فرزن و نسلی از بین برود در این شرایط عقل چی پیشنهاد میکند1زندگی بدون فرزند2طلاق3ازدواج مجدد شوهر بدون طلاق دادن همسر اول....دو مورد اول هردو عیوبی دارند که بر شخص فهیم پوشیده نیست...اما راه سوم نمیخواهم بگویم هیچ مشکلی در آن نیست ولی با رعایت شرایط ازدواج مجدد یعنی عدالت مالی و عاطفی از نظر کمی عیب و مشکل قابل قیاس با دو مورد اول نیست.

شاید بگویید اگر مرد عقیم بود چه کنیم برای زن هم مثل مرد قائل به تعدد زوجات شویم؟ در این مورد جواب منفی است بخاطر تفاوت فطرت زن و مرد و نیازهای این دو از زندگی مشترک...زن جویای قلب شوهر است ,زن میخواهد محبت و توجه و فداکاری مرد را به سوی خود جلب کند و این تنها در تک همسری محقق میشود زیرا اگر زن چند شوهر داشته باشد نتها نمیتواند قلب و محبت خالص شوهران را بدست آورد بلکه غیرت شوهران نیز از براورده ساختن این نیاز زن امتناع میورزد و مرد با خودش میگوید چگونه عاشق زنی شوم که با مردی دیگر میخوابد و از سویی دیگر زن در این زندگی خود را در حد یک روسپی و زن فاحشه میبین...خلاصه کلام زن نیاز اصلی اش از زندگی عشق ومحبت است و نیاز جنسی اش در حد نیاز عاطفی او نیست...بله اگر او هم مثل مرد نیاز جنسی اش در رتبه اولینها بود میتوانستیم برای زن هم بگوییم:مرد بیشتر خوشیه بیشتر...هرچند نباید منکر این قضیه شد برخی از زنها نیاز جنسیشان به اندازه مردان و گاهی بیشتر از مردان است مانند زنانی که دارای طبع گرم و تر هستند,این دسته از زنها تمایل دارند روزی چند بار ارضاء شوند ولی از یک سو نیاز عاطفی و تصاحب قلب شوهر نیز در این دسته از زنها بسیار بالاست حتی بیشتر ازنیاز جنسیشان لذا چند شوهری نمیتواند نیاز این زنهارا نیز به طور کامل رفع کند بلکه آنها نیازمند شوهری هم مزاج خودشان هستند و از سویی در قانون گذاری به اغلب و اکثریت افراد توجه میشود زیرا برای هر قانونی استثنائاتی وجود دارد یعنی :مردان اکثرا به میل جنسی خود اهمیت بیشتر یا زیادی میدهند و  زنان اکثرا به نیاز عاطفی اهمیت بیشتر میدهند..بگذریم.

برخی اوقات در یک محیط اجتماعی برای براورده شدن نیازهای زندگی زناشویی تک همسری کفایت میکند مثل زندگی شهری در اکثر کشورها مثل ایران عزیزخودمان اما گاهی خودمان نیازهای کاذبی را به وجود می آوریم به عبارتی واضح تر محیط تربیتی جامعه محیط سالمی نیست مثلا همانطور که جامعه ناسالم موجب بلوغ زودرس میشود گاهی موجب بوجود آمدن روحیه تنوع طلبی جنسی در افراد بویژه در مردان میشود...حال این مشکل را چگونه باید حل کرد؟بهترین راه تطهیرجامعه از عوامل انحراف تربیتی افراد است ازتغذیه گرفته تا نوع پوشش و روابط اجتماعی زنان و مردان تا صداو سیما و شبکه های ماهواره ای!!!اما این راه بسیار سخت و زمانبر است پس ناچارا باید برای مردانی که در محیط ناسالمی رشد یافته اند و در طبیعتشان انحراف بوجود آمده هم چاره ای باشد تا به گناه نیافتند بویژه گاهی این انحراف در طبیعت به خواست خود شخص نبوده مانند بلوغ زودرس جنسی...اسلام برای این افراد هم ازدواج مجدد یا ازدواج موقت را قرار داده است که هردو ازدواج شرایط خاص خودش را دارد که گاهی عدم توانایی رعایت این شرایط شخص دین مدار را از ازدواج مجدد منصرف میکند اما کسی که آنچنان مقید به دین نیست اگر این راه های شرعی و حلال را نیابد از طریق حرام خودش را ارضاء خواهد کرد.

بله ازدواج با این دسته از افراد مشکلاتی را برای همسرانشان بوجود خواهدآورد زیرا آنچنان به همسرشان بها نخواند داد زیرا به دلیل انحراف تربیتیشان خواستار همخوابی تازه هستند و علاقه مند هستند تجربه ای تازه در زمینه سکس با همسری دیگر داشته باشند...برای تعدیل و حفظ این افراد زیر سایه شرع شاید تعدد زوجات راه کار خوبی باشد از طرفی زنی که با مساله تعدد زوجات مشکل دارد باید در زمان خواستگاری تمام این موارد را به دقت برسی کند تا شوهرش از منحرفین تربیتی نباشد زیرا خیلی از مردها فطرتی سالم دارند و به غیر همسر خود فکر نمیکنند اما آنها که تربیتشان سالم نیست دوست دارن بودن با تمام زنهای دنیا را تجربه کنند و حتی گاهی به محارم یا نزدیکان خود هم فکر میکنند...حال اسلام باید این دسته را به حال خود رها کند یا آنها را هم به نحوی از غرق شدن در باتلاق گناه حفظ کند, این را هم بدانید اگر اسلام درمورد این افراد ازدواج مجدد را منع کند این افراد وفادار به همسرشان نمیشوند بلکه آنها به گناه رو می اورند.

مساله دیگر در مورد تعدد زوجات شاید همان افزایش جمعیت آماده به ازدواج دختران نسبت به پسران به علت زودتر بالغ شدن دختران است...متاسفانه خیلی از دخترها به خاطر ناپسند بودن قانون تعدد زوجات از نظر اجتماع امکان ازدواج برایشان فراهم نشده است و این دخترها یا خودشان را زیر فشارهای جنسی و روحی حفظ میکنند یا مثل برخی از زنان خیابانی خود را وا میدهند و به جان مردان میافتند و گاهی دود آتش این زنان به چشم بانوانی می رود که شوهرشان اسیر این زنان شده اند و از این طریق کانون بسیاری از خانواده ها متزلزل و یا از هم میپاشد.

هرچند که باید پذیرفت بخاطر ارتقاء سطح فرهنگی جامعه و بالا رفتن شأن افراد از این نظر که غالبا اهل علم و مدارک تحصیلی عالیه هستند تعدد زوجات به راستی زیاد خوشایند نمیباشد ولی باید درنظر داشت هرچقدر فرهنگ مترقی باشد اما انسان از آن جهت که انسان است همواره خواهان نیازهای انسانی خود است واین فرهنگ مترقی شاید در برخی موارد باعث شود مرد از بعضی نیازهای به حق خود چشم پوشی کند اما این فداکاری کلیت ندارد و برخی نیازهای خودشان را ترجیح می دهند مثل همان بحث فرزند آوری...یعنی شاید مرد دیگر برای میل جنسی اش دست به ازدواج مجدد نزد اما همانطوری که می دانیم مساله تعدد زوجات تنها برای تامین نیاز جنسی نیست لذا ارتقاء سطح فرهنگ اجتماعی نیز برای ریشه کن ساختن این قانون ناتوان است مگر بخواهیم متوسل به قوانینی همچون کلیسای دوران قرون وسطی بشویم که این به معنای افتادن از سمت دیگر بام است.

از این نکته نیز غافل نشویم که فرهنگ اجتماعی نیز گاهی دچار اشتباه میشود و قوانین منطقی را فدای احساسات اجتماعی می کند مثلا در فرهنگ معاصر ایران قانون ازدواج موقت بسیار ناپسند است بگونه ای که خانواده ها از زنا کردن فرزندشان به اندازه ازدواج موقت کردنشان ناراحت نمیشوند یعنی خانواده حاضر است پسرش گناه کند اما دست به ازدواج موقت شرعی نزند...چنانچه شاهد هستیم با طرد کردن این قانون سلامی که به عنوان پله اضطراری برای کسانی که شرایط ازدواج دائم و یا دسترسی به همسرشان را ندارند و یا دسترسی دارند اما همسرشان فعلا توانایی تمکین شوهر را به علت عواملی مثل بیماری و...ندارد گناه زنا فراگیر شده است و طرد این راه شرعی کمکی به وفاداریه مردان نکرده است و یا مثل فرهنگ غربی معاصر که با آن که از نظرقانونی مخالف تعدد زوجات هستند اما در دنیای عمل کمتر مرد و زن غربی را می توانی پیدا کنی که به این قانون وفادار بوده باشند بنده آمار و ارقام نمیدهم و کلام محققین غربی را هم نمی آورم هرچند اگر کسی بخواهد بیان میکنم ,بنده فقط میخواهم شمارا که اهل اینترنت هستید توجه به فیلمهای سینمایی غربی بدهم مثلا درفیلم ضد ایرانی اسلامی homeland  زن و مرد یک خانه هرکدام با مرد وزن دیگری ارتباط جنسی برقرار میکنند و در عین حال خودشان را مخالف چند همسری مسلمانان می دانند که از این فرهنگ مترقی انسان منصف انگشت به دهن میماند,پس باید باور کرد که ارتقاء سطح فرهنگ اجتماعی نیز دلیل مناسب و کافی ای برای طرد قانون تعدد زوجات اسلامی نمی باشد. واز طرفی هم شاید ناپسند بودن این قوانین علت عمده اش در سواستفاده برخی از مسلمانان از این قوانین است که این نمیتواند دلیل موجهی برای طرد این قوانین باشد یعنی نمی شود به جای اصلاح انسانها به کلی پنبه قوانین را زد مثل اینکه بخواهیم به علت رعایت نکردن هشدارهای چراغ راهنمایی خیابانها توسط برخی از افراد به طور کلی این قانون را لغو کنیم و عبور مرور را به خود عابرین واگذار بکنیم که نتیجه این کار بدتر از عدم رعایت برخی افراد از این قوانین است.

 مساله دیگر در تعدد زوجات این است که یک مرد زنان را اجبار به همسری خود نمیکند بلکه زنها اختیار دارن این زندگی را قبول کنند یا قبول نکنند پس این زنها به اختیار خودشان زندگی چند همسری را قبول کرده اند پس به منه مخالف تعدد زوجات چه ربطی دارد که کاسه داغتر از آش بشوم ,من اگه مخالف این مساله هستم سعی کنم وارد چنین زندگی ای نشوم دیگر به من چه ربطی دارد دیگران برای زندگی خود چه تصمیمی میگیرند بویژه در زمان معاصر که مرد با توجه به قانون مجلس جمهوری اسلامی ایران اگر بخواهد همسر دوم اتخاذ کند باید از همسر اولش رضایت بگیرد پس عملا زندگی چند همسری بسته به رضایت خود زنهاست حال نیت و انگیزه مرد و زنان چیست یا منطقیست یا صرفا شهوانیست که هرچه باشد به ما ارتباطی ندارد.

در آخر دوباره تکرار میکنم یقینا بهترین نوع زندگی ...زندگی تک همسری است که در آن زن وشوهر مالک تام یکدیگر هستند اما گاهی نیازمندیهای به حق بشر در زنگی تک همسری براورده نمیشود که اسلام برای این موارد خاص نیز قانون تعدد زوجات را به عنوان راه کار قرار داده است هرچند با نگاه به محیط جوامع اسلامی بویژه ایران عزیزمان درصد افرادی که اقدام به ازدواج مجدد کرده اند و چند همسری را اتخاذکرده اند بسیارناچیز وغیرملموس است و آن قدرنیست که بخواهیم اینگونه به این قانون اسلامی هجمه وارد کنیم و یا اینکه در همین درصد زندگی چندهمسری آنچنان مشکلاتی وجود ندارد که بخواهیم اینگونه در مقابل این قانون موضع گیری کنیم و اگر بخواهیم هر نوع مشکلات زندگی را بهانه برای کوبیدن این قانون قرار بدهیم بنابراین باید زندگی تک همسری را نیز زیر سوال ببریم زیرا کدام زندگی است که در آن دعوا و مشکلات نباشد و باید به آمار رجوع شود که طلاق و دعوای زناشویی در زندگی های تک همسری بیشتر است یا چند همسری...بله هر دختری ابتدا به ساکن از ازدواج مجدد شوهرش بیزار است اما بعضی از همین دخترها وقتی پای اضطرارکه به میان بیاید خودشان شوهر را دعوت به ازدواج مجدد میکنند مثلا زمانی که زن اول نازا باشد یا موارد دیگر....والسلام علی من تبع الهدی

نادر محسنی آهنگر 8/12/93

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در جمعه 8 اسفند 1393 ساعــت 07:15 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
واكنش روحانی شیعه به مجوز قاضی آلمانی برای كتك زدن همسر


در پی صدور حکم قاضی دادگاه فرانکفورت که در آن به استناد آیه‌ای از قرآن، کتک زدن زن توسط همسر مسلمان جایز شمرده شده، سیدعباس حسینی قائم‌مقامی، رئیس مرکز اسلامی‌هامبورگ، طی نامه‌ای سرگشاده به قاضی مذکور، این حكم را مردود شمرد.

 

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، چندی پیش قاضی دادگاه فرانكفورت در قضاوت بین یك زن و شوهر مسلمان، كتك زدن همسر را جایز شمرده بود و آن را مستند به احكام اسلام و آیات قرآن دانسته بود.

با این حال، حسینی قائم‌مقامی با استناد به تفسیر آیه 34 سوره «نساء» چنین برداشتی را نادرست شمرده است.

در نامه رئیس مركز اسلامی ‌هامبورگ به قاضی مذكور آمده است:

قاضی دادگاه فرانكفورت

احتراماً، مطلع شدم كه جنابعالی در صدور حكم برای یك زن مسلمان كه از سوی همسر خود مورد ستم قرار گرفته، به آیه‌ای از قرآن استناد نموده‌اید و نتیجه حكم شما، تأیید ظلمی بود كه به این زن مظلوم رفته است.

 

از شنیدن این خبر بسیار تعجب كردم. از این رو لازم دیدم نكاتی را در این مورد یادآور شوم:

قرآن برای آن‌كه راه هرگونه سوءاستفاده را مسدود نماید، هشدار می‌دهد كه برخی از گمراهان و بیماردلان كه درصدد توجیه رفتارهای ناپسند خود هستند به ظاهرِ این آیات استناد می‌كنند حال آن‌كه استناد به ظاهر این آیات موجب فساد و گمراهی خواهد شد. (1)

 

متأسفانه این هشدار آشكار هم از سوی برخی از مسلمانان، و هم از سوی برخی از غیر مسلمانان مورد بی‌توجهی قرار گرفته و گویا اساساً چنین تصریحی در قرآن وجود ندارد. بی‌تردید اگر مسئله‌ تفسیرپذیریِ متون مقدّس نادیده گرفته شود، ظواهر همه متون مقدس ادیان مختلف می‌توانند حتّی دستاویز خشونت و جنایت قرار گیرند. حال چگونه است كه شما قاضی محترم كه قاعدتاً باید به عنوان مجری قانون حكم نمایید، با تأییدِ استنادِ یك رفتار خشونت بار و غیر انسانی به كتاب مقدس مسلمانان، ناخواسته راه را برای توجیه دینیِ رفتارهای بعدی خشونت طلبان افراطی باز كرده اید.آیا اگر فردا جنایتكار دیگری جنایت خود را با ظاهر یكی از آیات قرآن و یا كتاب مقّدس توجیه نماید، شما قاضی محترم رأی بر برائت او خواهید داد؟!

در این آیه هیچ تصریحی بر «كتك زدن» صورت نگرفته است بلكه فقط در این آیه از واژه «ضَرب» (Sarb) استفاده شده است، این واژه (ضَرْب) در قرآن حدود 10 بار به كار رفته شده كه معانی آن در همه جا یكسان نیست بلكه دست كم در قرآن برای آن پنج معنای متفاوت وجود دارد: «قرار دادن» و «وضع كردن»، «مقرر نمودن»(Auferlegen) (2) چشم پوشی و نادیده گرفتن(bergehen) (3) و روی برگرداندن و دوری گزیدن (Abwenden) (4).

اندكی تأمل در مفهوم این آیه، تردیدی باقی نمی‌گذارد كه «ضَرْب» در این آیه نمی‌تواند و نباید به مفهوم «كتك زدن» باشد. بلكه تنها مفهوم مناسب برای آن «اعراض كردن و دوری گزیدن» (Abwenden) می‌باشد. چرا كه موضوع این آیات، اختلافات زن و شوهر است و به طور خاصّ به مسأله نادیده گرفتن حقوق همسری (زناشویی) از سوی زن پرداخته و می‌گوید:

«و هرگاه از تضییع حقوق خود از سوی زنان نگران می‌باشید، [با آنان گفت‌وگو‌ كنید و] آنان را پند و اندرز دهید و [اگر اثر نبخشید] در بستر مشترك، از آنها فاصله بگیرید [بدون آن‌كه بستر خواب خود را جدا كنید و چنان‌كه باز اثر نبخشید] از آنان دوری گزینید و اگر چنانكه باز اثر نبخشید و حقّ شما را ادا نكردند، شما حقّ هیچ‌گونه ستم و ظلمی را بر آنها ندارید». (5)

 

ملاحظه می‌شود كه اگر به جای Abwenden (دوری گزیدن) از Schlagen (كتك زدن) استفاده شود، هرگز با لحن آیه و ترتیب منطقی راه‌حلّ‌های ارایه شده هیچگونه تناسب و سازگاری ندارد. در حالی كه قرآن پس از عدم تأثیر گفت‌وگو‌ و پند و اندرز دادن، حتّی به مردان، اجازه جدا كردن بستر خواب را هم نمی‌دهد (6) و فقط به مرد توصیه می‌كند كه برای اظهار ناراحتی و نشان دادن نگرانی خود، در بستر از او فاصله بگیرد، حال چگونه می‌توان پذیرفت كه در مرحله بعد، كتك زدن را توصیه نماید؟ آیا منطقی این نیست كه حتّی اگر می‌خواهد كتك زدن را توصیه نماید باید در مراحل دیگر باشد؟

 

بنابر این تردیدی وجود ندارد که باید در اینجا «ضرب» را به معنای «Abwenden» دانست، یعنی پس از آن‌كه فاصله گرفتن در بستر خواب نیز تأثیر لازم را دراعلام هشدار و اعتراض به «زن» نداشت در اینصورت توصیه می‌كند كه كاملاً از او كناره بگیرد و دوری بگزیند و این «دوری گزیدن» (Abwenden) می‌تواند با جدا كردن كامل بستر خواب باشد كه بسیار منطقی‌تر می‌نماید، و نیز می‌تواند با خروج از منزل همراه باشد.

 

ادامه همین آیه به صراحت تمام به مردان گوشزد می‌كند:

«كه اگر همچنان حقوق شما را اداء نكردند حقّ هیچ ستم و ظلمی را بر آنان ندارید.» آیا اگر قبل از این زدن زن جایز شمرده شده بود، ظلمی بالاتر از إعمال خشونت و زدن وجود دارد و در این صورت معنا دارد كه قرآن در اینجا بگوید: «حقّ ندارید هیچ ستمی بر آنان بكنید».

 

خصوصاً این‌كه در آیه بعد، صورتی را پیش بینی می‌كند كه باز این شیوه (یعنی كناره گیری و فاصله گرفتن از زن) نیز مؤثر واقع نشده است در این صورت باز توصیه می‌كند كه راه جدایی و طلاق طی نشود بلكه از میان دو خانواده زن و مرد، افراد مورد قبول مسئله‌ را مورد بررسی قرار داده و بر اساس داوری و قضاوت آنان مسئله‌ پایان پذیرد و از آنجا كه از این پس به دلیل شدّت اختلاف زن و مرد، آنان خودشان توانایی برای بازگرداندن دوستی و محبت به خانواده را ندارند، از افراد مورد قبول خانواده هر كدام خواسته است كه برای بازگشت دوستی و محبت میان آنان اقدام كنند.(7)

 

آنچه كه گفته شد در برخی احادیث اسلامی مورد تأكید و تأیید قرار گرفته است. چنانكه امام صادق(ع) به صراحت فرموده است: «شگفت از مردی كه همسرش را كتك می‌زند حال آن‌كه اگر بر فرض كسی قرار است كتك بخورد مرد استحقاق بیشتری دارد تا زن! پس هرگز زنانتان را نزنید چرا كه در این صورت باید قصاص و مجازات شوید ولی [اگر حقوق شما را رعایت نكردند] از آنها فاصله بگیرید و ناراحتی خود را به شیوه‌های دیگر نشان دهید».

اصولاً قرآن، هرگز نگاه جنسیّتی به زن و مرد نداشته و نگاه یكسان و مشترك انسانیِ به هر دو دارد. از نظر قرآن، جوهر و ماهیتِ زن و مرد یكی است و هر دو انسان می‌باشند و در ماهیت و جوهر انسانیِ انسان هیچ تفاوتی میان افراد انسان نیست. نه جنسیّت (زن و مرد بودن) و نه ملّیت، و نه نژاد و نه دین و اعتقادات، هیچكدام در هویت و جوهر انسانی، تفاوتی و مزیّت و یا نقصانی و کمبودی ایجاد نمی‌كند.

 

این واقعیت وجود دارد كه متأسفانه در حلول تاریخ، برخی از فرهنگ‌ها و ارزشهای جوامع مسلمان با تفسیر‌های اسلامی آمیخته شده و ما بارها از ضرورت تفكیك و پالایش آنها از یكدیگر سخن گفته‌ایم و یكی از این ویژه گی‌های منفی و نادرست فرهنگی كه در میان جوامع نخستین مسلمان وجود داشته و به عنوان فرهنگ غالب و مسلّط در عصر نزول قرآن و ظهور اسلام بوده و خود را به تفسیر‌های اسلامی تحمیل نموده «فرهنگ مردانه» می‌باشد. فرهنگ مردانه، حتّی از «فرهنگ مرد سالار» نیز وضعیّت بدتری دارد و زن را در تحت سلطه مرد می‌داند و اساساً یكی از مهمترین و اصلی ترین رسالتهای اسلام و قرآن مبارزه با همین فرهنگ بود كه قرآن آنرا «فرهنگ جاهلیت» یعنی فرهنگ «عقلانیّت ستیز» می‌نامد. و عجبا كه همین فرهنگ. بعد‌ها در مواردی از تفسیر‌های اسلامی دخالت نموده است!

 

و عجب‌تر این است كه ما در این زمان و در اروپا به آن فرهنگ مشروعیت بخشیده و آن را به «قرآن مقدس» نسبت دهیم!

 

باتقدیم احترام

سیدعباس حسینی قائم مقامی

مدیر مرکز اسلامی ‌هامبورگ

 

توضیحات

1. آل عمران (3) /7

2. آل عمران (3) / 112

3. زخرف (43) /5

4. کهف (18) / 11

5. نساء (4) /34

6. کلیه مفسران قرآن و لغت شناسان عرب در توضیح این قسمت آیه تصریح کرده‌اند که «واهجروهن فی المضاجع» به این معناست که در حالی که در یک بستر خواب هستید از زنان فاصله بگیرید. یعنی حتی در این مرحله توصیه می‌کند بستر خواب را هم جدا نکنید.

7. نساء (4) /35 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 07:10 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
فلسفه ی محلل در آیین دین مبین اسلام


مردى که زن خود را «سه طلاقه» کرده، اگر بخواهد مجدّداً با او ازدواج کند چرا احتیاج به ازدواج با دیگرى دارد؟

 

 جواب :

علماى اسلام به پیروى از قرآن مجید، بر این امر اتّفاق دارند که اگر مردى همسر خویش را با شرایط مخصوصى سه بار طلاق داد، همان شوهر در صورتى مى تواند با آن زن مجدّداً ازدواج کند که آن زن با شخص دیگرى ازدواج نماید. اگر او زن را با طیب خاطر طلاق دهد، طرفین مى توانند براى بار چهارم با هم ازدواج نمایند و تا این کار عملى نشود، آن زن بر شوهر اوّل حرام است.

فلسفه این شرط معلوم است; زیرا اسلام با مقرّر کردن آن، خواسته است از تکثیر طلاق بکاهد و از این که طرفین طلاق را بازیچه خود قرار دهند (هر موقع خواستند ازدواج کنند و هر موقع خواستند از هم جدا شوند) جلوگیرى نماید; زیرا:

اوّلا: هنگامى که مرد مى خواهد اقدام به طلاق سوّم کند، اگر به موضوع «محلّل» متوجّه شود و بداند که ازدواج چهارم منوط به این است که این زن با شخص دیگرى ازدواج کند و طلاق بگیرد، ممکن است از اصل طلاق منصرف شود; زیرا، اقدام زن و مرد به طلاق معمولا توأم با امید برگشت است و این امید در طلاق سوّم بکلّى منتفى است، چون هیچ مقامى نمى تواند شخص دوّم را مجبور به طلاق سازد; چون ممکن است روح طرفین آن چنان با یکدیگر توافق پیدا کند که طرفین مایل به ادامه ازدواج باشند و یا لااقل شوهر دوّم (محلّل) حاضر به طلاق نشود.

اندیشه این مطلب که شاید «محلّل» دیگر زن را طلاق ندهد، در بسیارى از افراد مؤثّر افتاده و از اقدام به طلاق باز مى دارد.

ثانیاً: لزوم وجود «محلّل» در ازدواج چهارم چه بسا حسادت و به تعبیر صحیح تر عواطف و غیرت و شهامت مرد را تحریک کند که فکر طلاق را از مغز خود بیرون سازد; زیرا غیرت و عاطفه خاصّ زناشویى مانع از آن مى شود که زنى که مدّتى با او به سر برده - حتّى پس از طلاق و از طریق مشروع - در اختیار دیگران قرار گیرد; و اسلام با پیش کشیدن مسأله «محلّل» در ازدواج مجدّد، خواسته است عواطف مردان را به نفع زنان و براى بقاى رشته زناشویى تحریک کرده و از طریق صحیح و معقول، از افزایش طلاق جلوگیرى نماید.

در پایان باید این نکته را نیز متذکر شد: ازدواج با شخص دیگر گاهى تمایلات زن را به شوهر اوّل تشدید مى کند; زیرا گاهى ازدواج دوّم مطابق میل زنان صورت نمى گیرد و رفاه و آسایشى که در خانه شوهر اوّلى داشت در خانه دوّمى میسّر نمى شود; چه بسا عواطف و اخلاق شوهر اوّلى در نظر وى برترى پیدا مى کند و با این شرایط و مقایسه، انقلاب روحى پیدا کرده و به ارزش زندگى از دست رفته خود پى مى برد و با حالت حسرت و ندامت تصمیم مى گیرد که اگر ورق برگردد و بار دیگر با شوهر اوّل ازدواج نماید، تا آن جا که ممکن است محیط زندگى را گرم و روشن نگاه دارد و از پیش کشیدن موضوعات کوچک منصرف شود و به ناسازگارى خود در پرتو صبر و استقامت خاتمه دهد.

 

 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:45 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
فرق ازدواج موقت با زنا1

پیامبر اعظم (ص) می فرمایند : ای جوان ازدواج کن و زنا مکن ، زیرا زنا ایمان را از قلب تو بیرون می برد.امام علی (ع) : اگر عمر ازدواج موقت را حرام نکرده بود ، جز بدبخت ترین انسانها کسی دست به زنا نمی زد .امام صادق (ع) فرمود : هرکس ازدواج موقت را حلال نشمرد از ما نیست آیا فرق ازدواج موقت با زنا ، فقط خواندن صیغه عقد است ؟خیر، بعضی از فرق های ازدواج موقت با زنا عبارتند از :

1- ازدواج موقت رضایت زن شرط اصلی است اما می توان زنی را مجبور به زنا کرد.

 -2 ازدواج موقت امکان آمیزش جنسی دسته جمعی نیست، اما در زنا هر تعداد پسر می توانند با یک دختر آمیزش کنند و بر عکس.

3-در ازدواج موقت اگر فرزندی متولد شود حلال زاده است در صورتی که در زنا اگر فرزندی به دنیا بیاید حرام زاده ست.

4-. در ازدواج موقت پس از پایان زمان مقرر زن و مرد به هم نا محرم می شوند اما در زنا زن و مرد بدون هرگونه حدودی با هم ارتباط دارند.

-5 ازدواج موقت مهریه باید پرداخته شود اما در زنا مرد می تواند بدون پرداخت مهریه به کار خود مشغول شود .

6-در ازدواج موقت در صورتی که نزدیکی صورت بگیرد ، پس از تمام شدن مدت ، زن باید چهل و پنج روز و یا به اندازه دو حیض کامل ، عده نگه دارد ( از ازدواج با مردان دیگر پرهیز نماید ) اما در زنا زن پس از اتمام نزدیکی می تواند با مرد دیگری نزدیکی کند.

-7  در ازدواج موقت ، صیغه ی عقد بین زن و مرد خوانده می شود ، که نشاندهنده تسلیم بودن آنها در برابر امر خداوند است ، اما در زنا عشوه گری و چشم چرانی مقدمه کار است .

8-در ازدواج موقت دختران باکره زیر 9 سال ( نابالغ ) و دختران باکره دیوانه ، نیاز به اجازه پدر یا جد پدری است ، اما در زنا دختران دیوانه و نابالغ به راحتی راضی به همبستری مخفیانه می شوند .

9-ازدواج موقت در بعضی از موارد، زمینه ازدواج دائم می شود ، اما یک مرد هیچ گاه حاضر نیست با زنی که زنا کرده است ، پیمان وفاداری ببندد و بر عکس کسی که ازدواج موقت می کند ، هم ثواب می کند و هم خود را از گناه نجات می دهد ، اما کسی که زنا می کند ، زشتی گناه از چشم او می افتد و نفس او برای پذیرش گناهان دیگر نیز آماده می شود .

ثواب ازدواج موقت... پیامبر اکرم (ص) : هرکس چهار بار متعه بگیرد، درجه اش همانند من خواهد بود . پیامبر اکرم (ص) : .... درجه اش همانند من خواهد بود .پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند : هرکس یکبار در زندگی خود متعه کند، درجه اش به مانند درجه حسن مجتبی (ع) خواهد بود ، و هر کس دوبار متعه کند ، درجه اش به مانند حسین سید الشهدا (ع) خواهد بود و هرکس سه بار این کار را انجام دهد ، به درجه علی مرتضی (ع) نایل می آید و هرکس چهار بار متعه بگیرد ، درجه اش همانند من خواهد بود .پیامبر اکرم (ص) : کلام آنها تسبیح خداوند است پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند : دو نفری که ازدواج موقت می نمایند هنگامی که با هم صحبت می کنند ، کلام آنها تسبیح خداوند است و هنگامی که دست همدیگر را گرفتند ، گناهانشان از میان انگشتانشان فرو می ریزد . هنگامی که یکی از آنان دیگری را می بوسد ، خداوند برای هر بوسه ، ثواب یک حج و عمره را می دهد و هنگامی که از هم جدا می شوند خداوند برای هردوی آنان به هر لذت و شهوتی که برده اند ، حسنه ای به بزرگی کوههای بسیار بلند در نامه عملشان می نویسد و هنگامی که بلند شده و غسل کردند ، خداوند گناهان آنها را می بخشد و آبی بر مویی از موهایشان مرور نمی کند ، مگر اینکه خداوند برای هر یک از آنها ده ثواب نوشته و ده گناه محو کرده و ده درجه بالا می برد . پس پیامبر (ص) فرمودند : و برای هرکسی که پیوند بین آنها را ایجاد کرده باشد ، همین ثواب ها خواهد بود . و در ادامه فرمودند یک درهم ( خرج برای ) متعه ، از هزار درهمی که در راه خدا خرج شود برتر است ، به خدا سوگند که متعه برتر است و آن چیزی است که قرآن درباره آن سخن گفته و سنت بر آن جاری شده است . لثانی اللخبار ج1 ص 244

امام باقر (ع) : هر کلمه ثواب دارد. در حدیثی از امام باقر (ع) نقل شده که از حضرت سوال کردند : آیا بر کسی که ازدواج موقت میکند ثوابی هم می دهند ؟ و آن حضرت در پاسخ فرمودند : هر گاه کسی به خاطر رضایت خدا و مخالفت با تحریم کننده آن . زنی را به عقد موقت خود درآورد . به خاطر هر کلمه ای که با آن زن سخن بگوید . برایش حسنه نوشته می شود . دستش را به سوی او دراز نمی کند مگر اینکه خداوند به خاطر آن ثوابی برای او ثبت می کند . واگر به او نزدیک شد خداوند به میمنت آن . گناهی از او می بخشد . پس اگر غسل جنابت نمود . به عدد موهای بدنش که آب غسل از روی آن جریان پیدا می کند خداوند . گناه از او می بخشد . راوی با تعجب می پرسد : به تعداد موها؟؟؟ حضرت فرمودند : بله به تعداد موها.

 کتاب هدیه آسمانی ص۱۵۱ 

سوال ۱: فلسفه ازدواج موقت چیست؟

جواب ۱: بـررسـى و مـطالعه اى دقیق در اطراف مسائل حقوقى اسلام , این حقیقت را روشن مى سازد ,که قوانین اسلام بر پایه نیازمندیهاى انسان در تمام شوون مختلف زندگى , وضع شده است و تناسب مستقیم با احتیاجات بشر دارد .احـکـام درخشان اسلام در عین اصالت و درستى , جوابگوى خواسته هاى طبیعى و فطرى بشردر ادوار زندگى است .یکى از نیرومندترین غرایز در وجود انسان , غریزه جنسى است .این غریزه به منظور تولید مثل و تکثیر نسل افراد در انسان آفریده شده است .تـشـریـح قانون ازدواج در اسلام به منظور هدایت این غریزه اصیل در مجراى صحیح وارضاى آن بطور شایسته است .
امـا چـون ازدواج دائم در عـیـن حال که در جلوگیرى ازآلودگیها و نگهدارى عفت انسان نقش موثرى به عهده دارد , در تمام شرایط نمى تواندپاسخگوى تمایلات جنسى انسان باشد.از ایـن رو در اسلام قانون ازدواج موقت تشریع شده است تا با استفاده از آن به خواسته هاى جنسى در تمام شرایط پاسخ مثبت داده شود.چهره ازدواج موقت از دیدگاه قرآن و حدیث قرآن مجید در این زمینه مى فرماید : فما استمتعتم به منهن فاتوهن اجورهن فریضه یعنى : مهر تعیین شده زنانى راکه به عنوان ازدواج موقت , عقد کـردیـد , بـه پـردازیـد (1)این آیه به اتفاق مفسران شیعه و به قول گروهى از مفسران اهل سنت درباره ازدواج موقت نازل شده است .درباره این قانون عالى نیز احادیثى از پیشوایان اسلام آمده است.بـراى نـمـونه پاره اى از آنها را یادآور مى شویم :1 - عبداللّه بن مسعود مى گوید : در یکى از جنگها هـمـراه پیغمبر (ص ) بودیم و چون زنان همراه ما نبودند و از جهت غریزه جنسى در فشار بودیم از آن گـرامى پرسیدیم آیا براى ما جایز است کارى کنیم که غریزه جنسى در وجود ما به کلى از بین برود ؟آن حضرت ما را از این کار بازداشت.و اجـازه داد کـه ازدواج موقت کنیم و این آیه را خواند یا ایها الذین آمنوا لا تحرموا طیبات ما احل اللّه لـکـم و لا تـعـتـدواان اللّه لا یـحـب المعتدین (2)یعنى : اى گرویدگان به اسلام , کارهاى پـاکـیـزه اى کـه خـدا بـراى شـمـا حـلال کـرده بـر خـودحـرام نـکـنید و تجاوز ننمایید که خدا تجاوزکنندگان را دوست نمى دارد.2 - على علیه السلام فرمود : اگر عمر , ازدواج موقت را نهى نکرده بود , جزانسانهاى بدبخت کسى به زنا دست نمى زد .(3)3 - امام صادق علیه السلام فرمود : هر کس ازدواج موقت را حلال نشمرد از ما نیست .
(4)
ازدواج موقت در حقوق اسلام ازدواج موقت و دائم در بیشتر احکام با هم یکسانند و در قسمتى اختلاف دارند .
آنـچـه در مرحله اول , این دو را از یکدیگر ممتاز مى سازد یکى این است که درازدواج موقت زن و مـرد تـصـمیم مى گیرند به طور موقت با هم ازدواج کنند و پس ازپایان مدت اگر مایل باشند با قرارداد ثانوى طبق شرایطى که در کتابهاى فقهى ذکرشده است پیمان ازدواج را تمدید مى کنند .دیـگـر آنکه ازدواج موقت از لحاظ شرایط , آزادى بیشترى دربردارد از جمله مخارج زن بر مرد در ایـن ازدواج لازم نیست مگر در ضمن عقد با یکدیگر قرارداد کنند و نیززن و مرد بدون قرارداد در متن عقد , از یکدیگر ارث نمى برند و همچنین 000فرزندى که در این ازدواج بوجود مى آید با فرزند ازدواج دائمـى یکسان است وهیچگونه تفاوتى با هم ندارند در سایر آثار حقوقى این دو نوع ازدواج نیز یکسان مى باشند مثلا در هر دو , مهر وجود دارد و نیز در هر دو ازدواج انسان نمى تواندبا مادر و دخـتـر همسر خویش ازدواج کند و آنها با او محرمند و همانطور که درازدواج دائم زن باید پس از طلاق عده نگهدارد در این ازدواج نیز پس از پایان مدت باید عده نگهدارد با این تفاوت که عده زن دائم سـه نـوبـت عـادت ماهانه یا سه ماه ( در پاره اى از موارد ) مى باشد و عده زن غیر دائم دو نوبت یا چهل و پنج روزاست 
ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:23 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
فرق ازدواج موقت با زنا2

(5)فلسفه ازدواج موقت در پیش نوشته شد که ازدواج دائم نمى تواند بـه تـنـهائى پاسخگوى تمایلات جنسى انسان باشد زیرا در زندگى ضرورتهایى براى بیشتر مردان پـیـش مـى آیـد کـه مـعـمولا براى مدتى امکان بهره بردارى جنسى از همسر خویش از آنان سلب مى گردد بدون تردید , در این مدت غریزه جنسى , آنان را در بحران شدیدى قرار مى دهد که اگر از راه مشروع به آن پاسخ مثبت ندهند ممکن است آلودگیهایى پیش آید .موضوع دیگرى که جدا باید مورد مطالعه و بررسى قرار گیرد مساله جوانانى است که به سن بلوغ مى رسند .ایـنـان بـا رسـیدن به این سن , در آستانه بیدار شدن غریزه جنسى گام مى گذارند و معمولا هم نمى توانند به زودى ازدواج کنند.در این سالهاست که جوانان به راههاى حرام مى افتند .
برتراند راسل مى نویسددر دنیاى امروز ضرورتها و مشکلات اجتماعى و اقتصادى بر خلاف تدبیر و مـیـل مـاازدواج جوانان را به تاخیر افکنده است زیرا در صد یا دویست سال پیش مثلا یک دانشجو تـحـصـیلات خود را هیجده و بیست سالگى خاتمه مى داد و در آغاز فشار غریزه یااوائل بلوغ براى ازدواج آمـاده بـود و بـسـیار اندک بودند کسانیکه تا سى و یا چهل سالگى براى رشته هاى علمى و تخصصى , زحمت مى کشیدند .امـا در عـصر حاضر دانشجویان تازه بعد از بیست سالگى وارد رشته هاى تخصصى علمى وصنعتى مـى شوند و پس از فراغت از تحصیل مدتى نیز در جستجوى وسیله تامین معاش برمى آیند معمولا پس از سى و پنج سالگى قادر به ازدواج و تاسیس خانواده خواهندبود.پس جوانان امروز مدتى طولانى را در فاصله میان بلوغ و ازدواج که بخشى بسیار حساس و دوران نمو جنسى و طغیان غریزه و صعوبت مقاومت در برابر هوى و هوس و ظواهر فریبنده زندگى است , مى گذارنند.مـا نباید این بخش حساس را از حساب عمر و یا نظام اجتماع بشرى ساقط کنیم و اگرما بخواهیم حـسـابـى بـراى این بخش طولانى و حساس عمر باز نکنیم و فکرى در این باره ننماییم نتیجه آن شـیـوع فساد و بى اعتنایى نسبت به بهداشت , نسل , اخلاق , درمیان مردان و زنان اجتماع خواهد بود.پـس چـه باید کرد ؟( برتراند راسل دربرابر این سوال مى گوید ) : راه صحیح براى حل این مشکل ایـن اسـت که قوانین مدنى براى این بخش حساس از عمر یکنوع ازدواج موقتى را براى دختران و پسران روا دارندکه موجب تحمیل بار مشکلات زندگى عائلى و ازدواج دائم نباشد و در عین حال ایشانرااز مفاسد مختلف و اعمال نامشروع و تحمل رنج روحى بار گناه و تخلف از اصول وقوانین و نـیـز از امـراض گـونـاگون محفوظ دارد این نوع ازدواج در اصطلاح راسل ازدواج بدون فرزند نـامـیـده مـى شـود آیـا در ایـن شـرایـط کـه استفاده از ازدواج دائم امکان پذیر نیست با طغیان غریزه جنسى چه باید کرد ؟آیا در این زمینه ها باید ریاضت کشید و رهبانیت اختیار کرد ؟و آیا همه جـوانان حاضرند تحمل کنند و عفت و پاکى خویش را حفظ کنند ؟
یا بایدفکر دیگرى کرد ؟در این جـا دو راه بـیـش نـیـسـت یـکى اینکه جوانان را بخود واگذاریم تا پسران ودختران با هم رواب ط نـامـشروع برقرار سازند و آن همه مفاسد و عواقب وخیم رانادیده بگیریم آیا این راه , راه صحیحى است ؟
آیا این دختران و پسران پس از این همه روابط نامشروع در دوران ازدواج دائم خویش , دیگر مـرد زنـدگـى و زن خانواده خواهند بود ؟راه دیگر اینکه ازدواج موقت را براى آنان تجویز کنیم تا بدین وسیله به غریزه جنسى خود پاسخ مشروع بدهند و بتوانند خویش را حفظ کنند .بى شک راه صحیح همین راه دوم است چرا که در غیر این صورت جوانان راهى براى ارضاى شهوت خود ندارند و دست به هرگونه بى عفتى و گناه خواهند زد بهترین شاهد ما آمار فساد و بى عفتى است که در جرائد و مجلات به چشم مى خورد :یکى از مجله هاى آمریکا به نام ویسپرد مى نویسد :شـمـاره اطفال غیر قانونى به ده میلیون مى رسد و در فرانسه از هر صد کودک هفت نفرآنها غیر مشروع مى باشد .(6)بـسـیـار تـاسـف انـگیز است که عده اى در پندار خویش از همین راهها مشکلات جوانان رادر بحران هاى مذکور حل کرده و ارزشهاى اخلاقى آنان را به کلى از نظر دورمى دارند .ایـنـان تـجـویز مى کنند که جوانان در گناه و بى عفتیها فرو روند اما اجازه نمى دهند که از قانون عـالـى ازدواج مـوقـت اسـتـفاده کنند به یقین قضاوتهاى بیجاو ایرادهایى هم که کرده اند از آنجا سـرچـشـمه مى گیرد که این مساله مهم ( ازدواج موقت ) را از دیدگاه مذهب مطالعه ننموده و آنچنانکه باید و شاید از نظر حقوق واجتماعى آنرا ارزیابى نکرده اند .
مـخـالـفـان ازدواج موقت چه مى گویند ؟مخالفان قانون ازدواج موقت به گمان خود ایرادهایى کـرده انـد کـه مـا براى روشن شدن مطلب , آنها را ذکر مى کنیم و پاسخ هریک را یادآور مى شویم :اشـکال 1 - پیمان زناشویى اگر موقت باشد زن و مرد نمى توانند پیوند مهر و دوستى را با یکدیگر محکم سازند .پاسخ - این اشکال در اثر توجه نداشتن به حکمت تشریع این قانون پیدا مى شود زیراهمان طور که در پیش گفته شد ازدواج دائم براى جوابگویى به خواسته هاى جنسى کافى نیست و ازدواج موقت به منظور اشباع غریزه جنسى از راه صحیح و عاقلانه در شرایطمذکور تشریع شده است .اگـر این ازدواج هم به منظور تشکیل خانواده و انس گرفتن دو همسر با یکدیگر تشریع شده بود این اشکال مورد داشت ولى با توجه به حکمت تشریع این قانون , دیگر موردى ندارد .بلکه مى توان گفت ازدواج موقت بهترین راه براى کسانى است که در آستانه ازدواج قرار گرفته و مـى خواهند توافق اخلاقى بین خویش و همسرى را که ازدواج با اورا در نظر دارند به دست آورند زیـرا در ایـن صـورت آنـان مـى توانند مدتى با هم ازطریق مشروع معاشرت کنند و از خصوصیات اخلاقى یکدیگر آگاه کردند تا پس از توافق اخلاقى , ازدواج موقت را تبدیل به دائم نمایند.اشکال 2 - ازدواج موقت در اجتماع شیعه از ناحیه زنان و دختران استقبال نشده است .پاسخ - باید دید این نفرت نسبت به ازدواج موقت , از کجا پیدا شده است .بـدون تردید این مطلب مولود تبلیغات مسموم و نیز سوء استفاده هایى است که مردان هوسران در این زمینه کرده اند .بدیهى است که این سوء استفاده ها را نباید به حساب اصل قانون گذارد .در پـیش نوشته شد که ازدواج موقت مانند ازدواج دائم در نظام دیندارى , شرایط ومقرراتى دارد که باید زن و مرد تمام آنها را در نظر بگیرند و در چهار چوبه آنهااین ازدواج را واقع سازند .تـردیـدى نـیست که اگر حدود و شرایط مذکور نادیده گرفته شود و فقط به خواندن یک صیغه قـنـاعت شود این نوع ازدواج عامل نفرت وانزجار مى گردد و افکار عمومى را نسبت به این قانون مقدس و عالى بدبین مى کند .اشکال 3 - ازدواج موقت با اجاره و کرایه دادن فرقى ندارد و مایه سقوط شخصیت زن مى گردد .پـاسخ - این اشکال از اشکالات گذشته سست تر و بى پایه تر است زیرا اولا عقد ازدواج موقت ربطى به اجاره ندارد .گـواه بـر این مطلب اینکه طبق تصریح فقهاى ما اگر عقدازدواج موقت را به لفظ اجاره بخوانند یعنى زن بگوید آجرتک نفسى من خودم رابتو اجاره دادم صحیح نخواهد بود .ثانیا ازدواج موقت با دائم از این جهت تفاوتى ندارد همانگونه که بودن مهر درازدواج دائم منافاتى بـا شـخـصـیت زن ندارد و باعث پایین آمدن حیثیت و شرافت انسانى او نمى شود در این مورد نیز چنین است زیرا عقد ازدواج دائم و موقت تنها تفاوتشان در ذکر مدت است .
راسـتـى شـگـفـت انـگـیز است که زنى با اختیار خود با مردى حاضر به ازدواج موقت مى شودزن کـرایـه یـى است و در منطق اینان شخصیت انسانى خویش را تنزل داده است ولى زنانیکه با کمال بـى شـرمـى با آنهمه حرکات و اطوار زننده در فیلمها خود را به معرض نمایش مى گذارند و یا در مجالس شب نشینى و رقص در برابر چشمان حریص هزار مرد و براى ارضاى غرایز آنها حنجره خود را پاره مى کنند و یا هزار و یکنوع معلق مى زنند آنهازن کرایه اى نیستند ؟
!
و همچنین زنانى که در یـک آن داراى رفیقهاى متعددى هستند به نظر اینان شخصیت انسانى خویش را تنزل نداده اند اگـر واقـعـا دلـسوزند و مى خواهند شخصیت زن راحفظ کنند , فکرى براى زنان مراکز فحشا که معمولا در تمام اجتماعات ناسالم وجوددارد , بنمایند آیا زنان آنجا از زندگى شرافتمندانه انسانى برخور دارند ؟وآیا آنان مى توانند براى خود شخصیتى احساس کنند ؟آیا وضع ناراحت کننده و زندگى فلاکت بار آن طردشدگان اجتماع , از زندانیان محروم و یا بردگانى که در دورانهاى گذشته تاریخ زندگى مى کردند , منفورتر نیست ؟اشکال 4 - بـا فـرزنـدانى که از راه ازدواج موقت به دنیا مى آیند چه باید کرد ؟پاسخ - در پیش خواندیم که فرزند ازدواج موقت با فرزند ازدواج دائم هیچ فرقى ندارد بنابراین , پدر وظیفه دارد فرزند خویش را مـانـنـد فرزندان ازدواج دائم نگهدارى کند و اگر فرضا در چنین موردى پدر از وظیفه خویش کـوتـاهى کند حاکم شرع باید دخالت نماید و او را به مراعات حقوق فرزند خویش ملزم سازد اگر بـرخـى ازمـردم نـسـبـت به وظیفه خویش , کوتاهى مى کنند , ربطى به اصل تشریع این ازدواج نداردچنانکه در ازدواج دائم نیز افرادى پیدا مى شوند که از وظایف خویش در مورد فرزندو همسر خویش سرباز مى زنند .بدیهى است که اگر ازدواج موقت مانند ازدواج دائم در دفاتر ثبت اسناد , ثبت گردد و به صورت قانونى درآید مشکلى به وجود نمى آورد و نیز جلوى غالب سوءاستفاده ها هم گرفته مى شود .

 

 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:21 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
چرا در اسلام زنان نسبت به مردان حقوق کمتری دارند؟


چرا در اسلام دیه زن وسهم ارث زن با مردان فرق دارد و مرد سهم بیشتری می برد؟

چرا در اسلام طلاق به دست مردان است؟

چرا در اسلام دیه زن وسهم ارث زن با مردان فرق دارد و مرد سهم بیشتری می برد؟

چرا در اسلام طلاق به دست مردان است؟

پرسش 1:

چرا در اسلام زنان نسبت به مردان حقوق کم تری دارند؟

شرح : چرا در اسلام دیه زن نصف مرد است؟

پاسخ:

خواهر محترم ! به نظر می رسد بسیار ضروری است قبل از بررسی موارد جزیی که در نامه ذکر کردید ، ابتدا تحقیق درست و کاملی در خصوص نگاه اسلام به زن داشته باشید ، آن گاه با دیدی درست به موارد خاصی که در آن ها از نظر اسلام تفاوت هایی بین زن و مرد در نظرگرفته شده بیندازید ؛ به همین خاطر تلاش می کنیم ابتدا به طور اجمالی نظر اسلام در خصوص زنان را که در قرآن ظاهر شده بیان کنیم ، آن گاه به سوالات خاص شما بپردازیم :

بر اساس آیات قرآن خداوند انسان را آفرید تا خلیفه و نمایانگر جمال و جلال او باشد. روشن است که انسان اعم از زن و مرد است: «انی جاعل فی الارض خلیفه؛ (1) می خواهم در زمین جانشینی را بیافرینم. » خلیفه نه فقط مردها بلکه اعم از زن و مرد است. به همین جهت گرچه حضرت آدم (ع) به عنوان واسطه و پیامبر، وحی را دریافت می داشت، ولی مخاطب وحی آدم و حوا و نسل آن دو بودند. هر دو در بهشت ساکن شدند و از خوردن شجره منع شدند. شیطان دشمن هر دو معرفی شد . شیطان هر دو را فریب داد. هر دو از آن درخت خوردند و هر دو از بهشت اخراج گردیدند و به سکونت در دنیا محکوم شدند :

« اسکن انت و زوجک الجنه و کلا منها رغدا حیث شئتما و لا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه؛ (2)ای آدم، تو و همسرت در بهشت ساکن شوید. از هر آنچه می­خواهید، از میوه های آن بخورید، ولی به این درخت نزدیک نشوید که از ظالمان خواهید شد؛ پس شیطان آن دو را به لغزش وا داشت و از جایی که در آن بودند، خارج ساخت ».

«ان هذا عدو لک و لزوجک فلا یخرجنکما من الجنه؛(3) شیطان دشمن تو و همسر توست. پس [آگاه باشید] شما را از بهشت بیرون نسازد ».

«فوسوس لهما الشیطان ؛(4) پس شیطان برای آن دو وسوسه نمود».

در تمام این آیات مخاطب خداوند زن و مرد هستند، در حالی که در تعلیمات یهودی در تورات به صراحت آمده زن هدف شیطان در فریب قرار گرفته و سپس شیطان به وسیله زن، مرد را فریب می دهد، یعنی زن است که حربه شیطان برای فریب مردان قرار می گیرد.

در حالی که در آیات بالا مشاهده می کنید ،سخن از آدم و حوا است، بدون هیچ تفاوتی؛ بعد هم شیطان دشمن بنی آدم، اعم از زن و مرد معرفی گردید. حکم اخراج برای همه صادر شد و اعلام گردید همه کسانی که تابع پیامبران شوند، دوباره به بهشت و لقای خدا و مقامات بالای انسانی از جمله مقام خلافت نایل می شوند. این امر هیچ اختصاصی به مردها ندارد.

در قرآن همان گونه که مردانی را به عنوان الگوی انسانی معرفی کرده، زنانی نیز به عنوان الگوی انسانی (زن و مرد هر دو) معرفی شده اند:«ضرب الله مثلا للذین آمنوا امرأة فرعون. . . و مریم ابنت عمران (5)؛ خداوند برای مومنان همسر فرعون را مثل زد. . . . و مریم دختر عمران ».

در مواردی قرآن اصرار دارد به نوعی عمدا نام زنان را در کنار مردان بیاورد تا شائبه هرگونه تردید در نابرابری زنان با مردان در رسیدن به درجات کمال و تعالی معنوی را برطرف نماید، مانند این آیات :

«و من یعمل من الصالحات من ذکر أو أنثى و هو مؤمن فأولئک یدخلون الجنّة؛(6) هر کس عمل صالح انجام دهد، از مرد و زن و مؤمن باشد، داخل بهشت مى­شود. »

«من عمل صالحاً مِن ذکر و أنثى و هو مؤمن فاولئک یدخلون الجنّة؛(7) هر مؤمنى که عمل صالح انجام دهد، از مرد و زن، وارد بهشت مى شود».

اما در این میان از همه رساتر آیه 35سوره احزاب است:

«ان المسلمین و المسلمات و المؤمنین و المؤمنات و القانتین و القانتات و الصادقین و الصادقات و الصابرین و الصابران و الخاشعین و الخاشعات و المتصدقین و المتصدقات و الصائمین و الصائمات و الحافظین فروجهم و الحافظات و الذاکرین الله کثیراً و الذاکراتِ اعدّالله لهم مغفرة و اجراً عظیماً؛

مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان با ایمان و زنان با ایمان، مردان مطیع فرمان خدا و زنان مطیع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان صابر و زنان صابر، مردان با خشوع و زنان با خشوع، مردان انفاق کننده و زنان انفاق کننده، مردان روزه دار و زنان روزه دار، مردان پاکدامن و زنان پاکدامن و مردانى که بسیار به یاد خدا هستند و زنانى که بسیار یاد خدا مى­کنند، خداوند براى همه آنان مغفرت و پاداش عظیمى فراهم ساخته است».با توجه به این آیات به خوبی روشن می شود که از دیدگاه قرآن که محور و معیار اصلی در معارف اسلامی است، زن و مرد هر دو در انسانیت و ظرفیت کمال و هدف غایی آفرینش یکسان بوده، زن از لحاظ مقام انسانی هیچ نقصانی نسبت به مرد نداشته در کمالات انسانی تفاوتی بین آن ها مطرح نشده است .

اما در عین حال این واقعیت هم قابل انکار نیست که زن و مرد از لحاظ ساختار جسمی و روحی و توانمندی های فردی ، شرایطی متفاوت داشته ،دارای امتیازات و نقصان هایی در برابر هم هستند ؛ دین اسلام بر اساس تفاوت ها و اختلافات طبیعی جسمی و روحی وظایف و مسئولیت های متفاوتی را برای زنان و مردان در نظر گرفته است .

نتیجه تفاوت مسئولیت ها به تفاوت هایی در نیازمندی ها هم منتهی شده است که در جمع بندی همه این موارد می توان به روشنی راز تفاوت های موجود در برخی حقوق و منافع و مسئولیت ها را که برای زنان و مردان ترسیم شده دریافت .

ما هیچ گاه ادعا نمی کنیم که می توان هر آنچه در منابع دینی به عنوان دستور عمل و قانون بیان شده، با این تحلیل ها و جمع بندی های عقلانی توجیه و تفسیر نمود، زیرا علت العلل همه دستورات خداوند در آزمودن بندگان به تکالیف و دستوراتی است که ممکن است حقیقتی جز تجلی میزان تسلیم بندگان در برابر دستورات چیز دیگری مبنای شکل گیری این قانون نباشد ، اما از آن جا که همه دستورات الهی را ناشی از حکمت الهی می دانیم، به روشنی زمینه های حکیمانه بودن این قوانین را نیز در می یابیم .

دین اسلام به روشنی برابری زنان و مردان را به نمایش می گذارد و سهم آن ها از کمالات انسانی را به خوبی برابر بیان می کند . در آیات متعدد در قابلیت رشد و تعالی و تکامل و رسیدن به سعادت ابدی تفاوتی بین زنان و مردان قایل نمی شود ، اما تساوی و برابری در حقوق انسانی به معنی تشابه و همسانی همه حقوق و مسئولیت ها و قابلیت های اجتماعی نیست . بین تشابه و یکسان بودن، با برابری و مساوات تفاوت وجود دارد. همان گونه مسئولیت ها و تکلیف و کار کردهای زن و مرد در خانواده و جامعه و... مشابه هم نیست، حقوق آن ها نیز مشابه نیست، اما مساوات و برابری باید باشد، به این معنا که با توجه به مسئولیت و تکلیف و کارکرد، حق مساوی باید به هر یک داده شود.

اتفاقا در وضعیتی که شرایط و توانایی های دو جنس متفاوت و ناهمگون است ، اعطای مسئولیت های مساوی و توقع تکالیف برابر ظلمی آشکار به هر دو طرف است که اسلام هیچ گاه چنین ظلمی را به زنان و مردان روا نداشته است .اسلام در موارد بسیاری تکالیف سخت و دشواری را بر دوش مردان گذاشته که زنان را از آن معاف داشته است .

تکلیف تهیه نیازهای زندگی خانواده در حد متعارف و کافی ، تکلیف جهاد و فداکردن جان در موقع لزوم از جمله اموری هستند که به اقتضای توانایی های جسمی و روحی مرد بر عهده او قرار گرفته اند .

مسئولیت هایی که در صورت قرار گرفتن این بار بر عهده زنان یا به درستی محقق نمی شدند و یا سخت ترین فشارها و آسیب ها را بر زنان وارد می ساختند ؛ در عین حال مسئولیت اداره کامل و همه جانبه خانواده و زمینه سازی رشد و پیشرفت افراد خانواده مسئولیت سنگینی است که به واسطه توانایی های ویژه زنان بر عهده آنان نهاده شده است .

نتیجه تفاوت مسئولیت و کارایی ها آن شده که مزایا و منافع متفاوتی برای زنان و مردان تصویر شود و در قوانین دینی وضعیتی متفاوت برای آنان رقم بخورد ؛ که به برخی از این موارد اشاره خواهیم نمود .

اما در خصوص تفاوت دیه زن و مرد به نظر می رسد اگر در فلسفه دیه دقت شود، معلوم خواهد شد که تفاوت دیه زن و مرد هرگز سبب تفاوت ارزشی نیست. زیرا دیه در اسلام بر معیار ارزش معنوی مقتول نیست، بلکه مربوط به مرتبه بدن انسان است. دیه یک انسان بی سواد با دیه یک انسان عالم یک اندازه است. همین طور دیه یک مرد با تقوا، با دیه یک مرد بی تقوا. بنابر این جهات معنوی از قبیل علم، تقوا و سیادت تأثیری در مقدار و کم و زیادی دیه ندارد.

پس دیه مربوط به مرتبه بدن و جسم انسان است. اما در مورد اصل این تفاوت در قرآن آیه‏ای صریح وجود ندارد و این امر از منابع روایی و از سنت اسلامی به دست آمده است .

امام صادق(ع) فرمود: «دیة المرأة نصف دیة الرجل؛(8) دیه زن نصف دیه مرد است».

در روایات اهل سنت نیز آمده : «دیة المرأة علی النصف من دیة الرجل؛(9) دیه زن نصف مقدار دیه مرد است.

اما دلیل تفاوت چیست ؟

با توضیحی که در قبل داده شد روشن می شود که بر اساس تفاوت در توانمندی ها، وظائف مرد به گونه‏ای جدا از وظائف زن می‏باشد . یعنی کارایی اجتماعی او بیش تر از کارایی اجتماعی زن می باشد، نه ارزش انسانی، در واقع . مرد با ویژگی های خاص خود انسان کاملی است . زن نیز با ویژگی هایش انسانی کامل است.

اما از آن جا که دیه، بهای ارزش اقتصادی و نقش اقتصادی مقتول است. اگر مقتول مرد باشد، دیه او بیش تر است، چرا که تامین هزینه های زندگی وظیفه مرد است. به همین دلیل در اثر قتل، فقدان او بر زن و فرزندانش تاثیر بیش تر خواهد داشت.اما اگر مقتول زن باشد، دیه او کم تر است. چون شرعا نفقه ای بر عهده اش گذاشته نشده ، نقش کم تری به لحاظ اقتصادی دارد .

این تفاوت است، نه تبعیض. بین تفاوت و تبعیض بسیار فرق است. کارگری که از توان کاری بیش تری بهره‏مند است، تفاوت دارد با کارگری که ضعیف است و توانایی کارهای سنگین را ندارد. مزد آنان فرق می‏کند. اگر کارفرما یک کارگر قوی و یک کارگر ناتوان را به طور مساوی مزد بدهد، به حق کارگر قوی ظلم کرده و این کار بی عدالتی فاحش است. اگر خداوند دیه مرد و زن را به طور مساوی قرار می‏داد، با عدالت سازگار نبود.

در واقع با فقدان یک مرد معمولا علاوه بر جنبه های عاطفی از دست رفتن او فشارهای سنگین اقتصادی نیز بر خانواده اش بار می شود که خود مشکلات و تبعات منفی بسیاری را در پی دارد ، در حالی که با مرگ یک زن معمولا چنین فشارهای اقتصادی به خانوداه تحمیل نمی شود و سیستم اقتصادی خانواده به شکل طبیعی در جریان خواهد بود .

البته در وضع این قوانین همواره وضعیت غالب و حداکثری مورد ملاحظه قرار می گیرد . هر چند ممکن است در مواردی زنان سرپرست خانوار بوده یا تاثیرگذاری اقتصادی بیش تری نسبت به مردان خانواده داشته باشند ، اما از آن جا که به شکل طبیعی نسبت بهره مندی خانواده در حال یا آینده از تلاش های اقتصادی مردان بیش تر از زنان است ، این نسبت به شکل مذکور برقرار شده است .

البته در دیه زن و مرد تفاوت در صورتی اعمال می شود که میزان جرم از مقیاس ثلث یک دیه کامل بالاتر برود ، اما در جراحت ها و صدمات جسمی که بر زن وارد می آید، اگر صدمه در حد ثلث دیه کامل باشد، دیه این نوع صدمات بین زن و مرد مساوی خواهد بود .یعنی اگر فردی یک انگشت زنی را قطع کند، همان مقدار دیه باید بپردازد که اگر یک انگشت مرد را قطع کند .(10)

پی نوشت ها:

1. بقره(2)آیه 30.

2. همان، آیه 35-36.

3. طه(20)آیه 117.

4. اعراف(7)آیه 19-25.

5. تحریم(66)آیه 11-112.

6. نساء (4) آیه 124.

7. غافر (40) آیه 40.

8. وسائل الشیعه، ج 19، ص 151. نشر دارلاحیا التراث العربی، بیروت، بی تا.

9. کنز العمال، ج 15، ص 57. نشر دارالاحیا التراث العربی، بیروت، بی تا .

10 توضیح المسائل مراجع ،ص 826 ، دفتر انتشارات اسلامی ، قم ، 1386 ش .

پرسش 2:

چرا در اسلام سهم ارث زن با مردان فرق دارد و مرد سهم بیش تری می برد؟

پاسخ:

با توجه به مقدمات قبل به نظر می رسد تامل و دقت در مساله ارث نیز راز این تفاوت را آشکار سازد ؛ در واقع از نظر اسلام ، ارث نوعی انتقال منطقی ثروت های نسل پیشین به نسل های بعدی است که ضابطه و قانون خاص و دقیقی را برای خود دارد :

اسلام دارای نظام اقتصادی است که یک مجموعه است . بررسی عادلانه یا ظالمانه بودن آن، زمانی نتیجه صحیح می دهد که کلیت و مجموعه آن نظام با هم ملاحظه شود. جزئی نگری و بریدن یک حکم از کل مجموعه و بررسی مجرد آن، قطعا نتیجه صحیح به بار نخواهد آورد؛ مثلا حکم نفقه یا ارث باید در مجموعه حقوق و احکام اقتصادی -که بعضی به سود و بعضی به ضرر زن است-مورد توجه قرار گیرد ،نه به صورت مجرد و جدا از بقیه.

اینک با توجه به این اصل کلی به بررسی ارث می پردازیم:

در زمان ظهور اسلام و نزول قرآن کریم، محرومیت زنان از ارث میان همه اقوام و ملل بشری در سطح دنیا وجود داشت. زن به هیچ یک از عناوین همسر، مادر، دختر و یا خواهر ارث نمی‌برد. اسلام در زمینه ارث، انقلاب به وجود آورد . اولین نظام حقوقی جهانی بود که به زنان حق ارث عطا کرد . تمام قوانین ظالمانه دوران جاهلیت را که بر پایه اعتقادات و آداب و رسوم قبیله ای بود، منسوخ نمود. در دوران جاهلی نه تنها به زن ارث نمی‌دادند، بلکه او را همانند دیگر اموال متوفی، به ارث می‌بردند. این قانون جاهلی به وسیله قرآن کریم منسوخ شد. (1)

اسلام برای اولین بار زن را به عناوین دختر، خواهر، مادر و...، وارث شمرد و به عنوان قانون کلی اعلام کرد:

مردان را از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان به جای می گذارند، بهره ای است . زنان را [نیز] از آنچه پدر و مادر و خویشاوندان به جای می گذارند ، بهره ای است؛ چه کم باشد یا فراوان و این بهره ای قطعی و واجب شده است.(2)

در شان نزول این آیه نقل شده که شوهر زنی از دنیا رفت و برادرانش اموال وی را به ارث تصاحب کردند . به همسر و دخترش که تنها بازماندگان نزدیک او بودند، چیزی ندادند. زن به محضر رسول خدا شکایت برد و برادران متوفی در رد تقاضای ارث بردن زن به پیامبر عرض کردند:

او که نمی تواند[برای جنگ و دفاع] سوار اسب شود . در مقابل دشمن بایستد . ملاک ارث بردن نیز قدرت جنگ و دفاع داشتن است؛ پس او ارث نمی برد.

این آیه نازل شد و این بنیان را باطل اعلام کرد.(3)

در آیه ارث فرزندان نیز به ارث بردن دختر تصریح شده، بلکه ارث او محور سهم گذاری واقع گردیده تا بر رد عقاید گذشتگان بر محروم بودن فرزندان دختر از ارث، تصریح کرده باشد.(4)

به دلیل عدم دقت کافی و یک سویه نگری و جزءبینی، ارث از دیر باز محل ایراد بوده ، به خصوص در باره آیه بالا که سهم پسر را دو برابر سهم دختر دانسته و یا سهم شوهر را دو برابر سهم زن اعلام کرده است. ابن ابی العوجاء از شبهه پردازان زمان امام صادق(ع) می گفت:

چرا باید زن ضعیف و بیچاره یک سهم ببرد و مرد دو سهم؟(5)

برای این که به راز تفاوت حقوقی ارث بهتر پی ببریم،در چند نکته باید دقت کنیم:

1.ارث بر مبنای خویشاوندی نسبی(رَحِم) و سببی(ازدواج) است . در مبنای رَحِم- که اصلی ترین و فراگیرترین مبنای ارث است-زن و مرد هر دو سهیمند ؛ مثلا پدر و مادر ، دختر و پسر یا دایی و خاله و...هر دو با هم در یک طبقه جای می گیرند و ارث می برند. این گونه نیست که مادر ارث نبرد و پدر ببرد یا پسر ارث ببرد و دختر نبرد.

2.در مبنای رَحِم و قرابت نسبی ،خویشاوندان همه در یک رتبه نیستند ، بلکه آنان که به متوفی نزدیک ترند، خواه زن باشند یا مرد،اولویت دارند؛ مثلا پدر و مادر و دختر و پسر متوفی نزدیک ترین افراد به اویند. با وجود آنان، دیگران که خویشاوندان دورترند، از متوفی ارث نمی برند. بنا بر این اگر متوفی یک دختر داشته باشد و چند برادر، ارث را دختر می برد و به برادر ها چیزی نمی رسد. پس در این مبنا هم جنسیت دخالتی ندارد.

3.از مبانی مهم ارث، رعایت سود و زیان( غنم و غرم) است که کاملا عقلانی و عادلانه است. مرد دارای مسئولیت های اقتصادی متعددی است که زن از آن ها معاف است، بلکه بعضی از آنان در قبال زن می باشد ؛ مثلا مرد باید مهریه و نفقه به همسرش بدهد، نفقه فرزندان را بپردازد . در پرداخت دیه قتل خطایی مردان خاندان باید شرکت کند. زن علاوه بر این که از پرداخت همه این ها به عنوان تکلیف معاف است،نفقه و مهریه هم می گیرد؛ پس لازم است این بار سنگین که بر عهده مرد گذاشته شده با اختصاص فایده ای به او، جبران گردد.(6)

4.در بحث ارث زنان، این گونه نیست که همیشه سهم زن از سهم مرد کم تر باشد، بلکه گاهی مساوی و گاهی سهم زن بیش تر است . دو مورد دوم به فراموشی سپرده می شود مثلا:

- در مواردی زن و مرد همتا و مساوی ارث می‌برند، مثلا در صورتی که میت فرزند داشته باشد، پدر و مادرش هر کدام به طور یکسان (یک ششم) ارث می‌برند . سهم پدر به عنوان مرد بودن بیش از سهم مادر نیست.

- در مواردی سهم زن بیش از سهم مرد می‌باشد، مانند موردی که میت غیر از پدر و دختر، وارث دیگری نداشته باشد . در این جا پدر یک ششم می‌برد . دختر یک دوم و بقیه به همین نسبت بین آن دو تقسیم می شود. نیز مانند موردی که میت دارای نوه باشد و فرزندان او در زمان حیات وی مرده باشند که در این جا نوه پسری سهم پسر را می‌برد . نوه دختری سهم دختر را، یعنی اگر نوه پسری دختر باشد و نوه دختری پسر باشد، دختر دو برابر پسر ارث می‌برد. (7) نیز در مواردی زن سهم بیش تری می برد مانند زمانی که تعداد فرزندان زیاد باشد که سهم زن(یک هشتم) از سهم تک تک فرزندان پسر بیش تر می شود.

بنابراین به صورت کلی نمی‌توان ادعا کرد که ارث زن همیشه کم تر از مرد است، زیرا در مواردی ارث زن و مرد ،مساوی و در موارد دیگر ارث زن از مرد بیش تر است .البته در بیش تر موارد ارث زن از ارث مرد کم تر است،

5.اصل کلی بر تقسم ارث به نسبت دو بر یک بین دختر و پسر و .. است. اما اسلام برای موارد خاص هم راهکار قرار داده است . مثلا ممکن است دختران فردی واقعا به ضعف مالی و... گرفتار باشند، در حالی که پسران او مشکلی نداشته باشند . در چنین جایی رسیدن سهم بیش تر به دختران واقعا مشکل گشا باشد ، در چنین جایی پدر و مادر که می خواهند اموال خود را به عنوان ارث برای فرزندان بگذارند، می توانند تدبیری بیندیشند که دختران سهم بیش تر ببرند، مثلا قبل از مرگ مقداری از اموال خود را به دختران هبه کنند یا نسبت به ثلث مال که حق وصیت کردن دارند ،وصیت کنند که همه اش یا سهم مهمی از آن به دختران برسد . به این صورت در تحقق یافتن عدالت موردی کمک کنند، چون احکام را باید با توجه به موارد کلی وضع کرد و موارد جزیی را باید راهکار گذاشت . با توجه به آنچه گفته شد ،فلسفه تفاوت زن و مرد در ارث روشن می گردد.

بنا بر این در غالب موارد ارث مرد بیش از ارث زن است . آن هم در نظام کلی اقتصاد اسلام و با توجه به مبانی آن نظام و مبانی ارث، اقدامی کاملا عادلانه و به سود زن و مرد است.

پی‌نوشت‌ها :

1.نساء(4) آیه 19.

2.همان،آیه7.

3.ترجمه المیزان،موسوى همدانى ، ج4،ص323 ، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ مدرسین حوزه علمیه ‏ ، قم‏ 1374 ش‏.

4.،نساء(4)آیه11.

5.شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 4 ،ص 351 ،انتشارات جامعه مدرسین قم، 1413 هجرى قمرى.

6.امام صادق(ع) در پاسخ به شبهه ابن ابی العوجاء به همین موارد استدلال می کند.

7. عبدالله جوادی آملی، زن در آینه جمال و جلال، ص 346، انتشارات اسراء ، 1377 ش.

 

پرسش 3:

چرا در اسلام طلاق به دست مردان است؟

پاسخ:

حق طلاق انحصاری برای مردان، یک حق همیشگی نیست. در صورتى حق طلاق، تنها با مرد است که در ضمن عقد ازدواج، حق توکیل در طلاق به زن واگذار نشده باشد. اگر در ضمن عقد ازدواج، مرد و زن توافق کنند که زن در صورتى که لازم بداند یا در صورتى که مرد دچار عارضه‏اى شود، از جانب مرد وکیل باشد که خود را مطلّقه کند، زن نیز حق طلاق خواهد داشت. بنابراین، زن ها نیز در شرایط خاصی می توانند خود را طلاق داده یا از طرف حاکم شرع حکم طلاق درخواست نمایند.

در قانون مدنى جمهورى اسلامى آمده است: «طرفین عقد ازدواج مى‏توانند هر شرطى را که مخالف با مقتضاى عقد مزبور نباشد، در ضمن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر بنمایند، مثل این که شرط شود که... زن... خود را مطلّقه نماید». (1)

بنابراین، از نظر فقهى و از نظر قانون مدنى ایران، گرچه حق طلاق به صورت یک حق طبیعى براى مرد است، ولى به صورت یک حقّ قراردادى و واگذارى مى‏تواند به زن واگذار شود.

در مواردى نیز حاکم شرع مى‏تواند زنى را مطلّقه کند و آن در مواردى است که مرد نه به وظایف زوجیت عمل مى‏کند و نه زن را طلاق مى‏دهد. حاکم شرع زوج را احضار مى‏کند و به او تکلیف مى‏کند که زنش را طلاق دهد. اگر طلاق نداد، حاکم طلاق مى‏دهد.

امام صادق(ع) فرمود: «هر کس زنى دارد و پوشاک او را تأمین نمی کند و نفقه وى را نمى‏پردازد، بر پیشواى مسلمانان لازم است آن‏ها را به وسیله طلاق از یکدیگر جدا کند». (2)

بنابراین، اسلام در مورد حق طلاق این نظریه را مى‏پذیرد که راه طلاق براى زن باز است. وى مى‏تواند ضمن عقد نکاح، شرط وکالت بر طلاق بکند. همچنین مى‏تواند به حاکم شرع براى طلاق گرفتن، در صورت خوددارى شوهر، مراجعه کند.

چرا حق طلاق به صورت مطلق به زنان داده نشده است؟

یافتن علت های حقیقی دستورهای اسلام، برای ما مقدور نیست؛ ولی از آن جا که خداوند را در همه مراتب خلقت وتشریع، عدل محض دانسته، دستورهای او را ناشی از حکمت و مصلحت می دانیم، درپی یافتن این حکمت ها برمی آییم و سعی می کنیم به پاره ای از این حکمت ها دست یابیم؛ ولی هیچ گاه نمی توان این قبیل نکات را، علت اصلی دستور و قوانین الهی دانست.

بر این اساس، اگر به دستورهای اسلام توجه کنیم، در می یابیم که از نظر اسلام، کانون خانواده و هر چه موجب استحکام آن شود، داراى اهمیت و ارزش بوده و هر چه موجب از بین رفتن آن شود، مطرود و منفور است. ضرورت حفظ کانون خانواده، به اندازه ای اهمیت دارد که تحمل بسیاری از مشکلات و نابسامانی ها، بر نابود کردن آن و مشکلات متعدد در پی آن، ترجیح داده شده است.

رسول اکرم(ص) می‌فرماید: «هیچ چیز در پیشگاه خدا، محبوب‌تر از خانه‌ای که با ازدواج آباد شده، نیست. هیچ چیز در پیشگاه خدا، منفورتر از خانه‌ای که در اسلام به جدایی (طلاق‌) ویران شود، نیست‌». (3)

بر این اساس، اصل اولیه در اسلام، حفظ کانون خانواده است؛ مگر آن که مفسده حفظ آن، بیش تر از مصلحت آن باشد. به همین جهت، طلاق به عنوان آخرین راه حل نهایی و به عنوان مبغوض ترین حلال نزد خدا، تشریع شده است. حال که اصل اولیه، حفظ کانون خانواده است، باید طلاق در حداقل موارد اجرا شود و تا جایى که امکان دارد، نباید این امر صورت بگیرد.

با توجه به این مسئله، اسلام حق طلاق را به دلایل متعدد، به طور مطلق در اختیار زن قرار نداده است؛ زیرا اوّلاً در بسیارى از موارد که زن، رضایت از شوهر ندارد، کانون خانواده مى‏تواند همچنان استحکام یافته و برقرار بماند و عدم رضایت زن، به رضایت تبدیل شود.

نیاز زن و مرد نسبت به هم شکل متفاوتی دارد؛ در یک قاعده کلی، مرد از جهات گوناگون به زن نیازمند است که جنبه شخصی و جسمی زن در آن از نقش اساسی برخوردار است؛ در حالی که نیاز زن به مرد بیش تر جنبه عاطفی و حمایتی و پشتوانه­ای دارد. بر فرض کم رنگ شدن یا حتی سرد شدن علاقه و محبت به زن در مرد، باز به دلیل وجود نیاز مستمر جسمی و جنسی مرد به زن، توجه و ابراز نیاز مرد به زن تکرار می­شود که همین امر، می­تواند منشأ توجه و علاقه دوباره زن به شوهرش باشد.

طبیعت، علایق زوجین را به این صورت قرار داده که زن پاسخ دهنده احساسات مرد باشد. علاقه و محبت پایدار زن، به صورت واکنش به علاقه و توجه و ابراز نیاز مرد به زن است؛ حتی اگر در مقاطعی قطع شود، دوباره با توجه مجدد مرد احساسات و عواطف خاموش شده زن نیز زنده می­شود.

به همین دلیل، بارها دیده شده که بدترین شرایط عاطفی بین زوجین و کدورت های عمیق زناشویی، با تلاش مجدد مرد برای سامان دادن زندگی، تبدیل به شرایط خوش زندگی شده و بدترین خاطرات توسط زن به فراموشی سپرده می­شود.

همچنین در بیش تر موارد در شرایط بحرانی، احساسات وعواطف زنان بر دوراندیشی و آینده نگری آن ها می چربد . چون از جهت روحی و عاطفی، زنان زودتر از مردان متأثر و ناراحت مى‏شوند و صبر و تحمل آنان کمتر از مردان است، اگر حق طلاق به زنان داده مى‏شد، چه بسا در بسیاری از اختلافات کوچک که در زندگی زناشویی یافت می شود، فوراً به طلاق رو آورند؛ ولی پس از پایان رنجش و ناراحتی، از کار خود پشیمان می­شوند؛ ولی امکان جبران نمی باشد؛ زیرا توجه مرد بعد از دل کندن و بی توجهی دیدن، بسیار سخت تر است.

از طرف دیگر، چون ازدواج، حقوق و وظایف مالى و اقتصادى را بر شوهر لازم مى‏کند، جدا شدن و طلاق براى او سخت تر از زنان است؛ زیرا مهریه را باید پرداخت کند، در حالى که زن گیرنده مال است . در طلاق هیچ بار مالى بر او تحمیل نشده، بلکه استفاده مالى دارد. بنابراین، شرایط طلاق که در اسلام مبغوض‏ترین حلال دانسته شده، براى مرد سخت و سنگین است . براى زن از نظر مالى و اقتصادى نه تنها سخت نیست، بلکه مى‏تواند مطلوب باشد.

از نظر اجتماعی هم براى مرد اهانت نیست که زنِ محبوب خود را به زور قانون نگه دارد و او را طلاق ندهد تا تدریجاً او را آرام و علاقه ­مند کند؛ ولى براى زن اهانت و غیر قابل تحمل است که براى حفظ حامى خود، به زور و اجبار قانون متوسل شود؛ یعنى با طلاق ندادن به زور شوهر خود را نگه دارد.

به علاوه، اگر بنا بر طلاق هم باشد، انجام این گسست عاطفی از جانب مرد با طبیعت انسانی سازگارتر است تا از جانب زن؛ زیرا خداوند کلید محبت را در اختیار مرد قرار داده ؛ او است که اگر زن را دوست بدارد و نسبت به او وفادار بماند، زن نیز او را دوست مى‏دارد و نسبت به او وفادار مى‏ماند.

خداوند کلید فسخ ازدواج را به دست مرد داده؛ یعنى مرد با بى‏علاقگى و بى‏وفایى نسبت به زن، او را سرد و بى علاقه مى‏کند؛ برخلاف زن که بى‏علاقگى اگر از او شروع شود، معمولاً تأثیر چندانى در علاقه مرد ندارد. از این رو، معمولاً بى‏علاقگى مرد منجر به بى علاقگى طرفین مى‏شود . بعد از طلاق، امکان شروع زندگی نو وتازه ای برای طرفین ممکن است؛ ولى بى­علاقگى زن، لزوماً منجر به بى‏علاقگى مرد نمى‏شود؛ بلکه در برخی موارد، توجه و ابراز نیاز مرد را شدیدتر نیز می کند.

در واقع، سردى و خاموشى علاقه مرد، مساوى است با مرگ ازدواج و پایان حیات خانوادگی؛ اما سردى و خاموشى عشق زن به مرد، آن را به صورت بیمارى نیمه جان در مى‏آورد که امید بهبود و شفا دارد . با انجام طلاق نیز شروع مجدد مناسبی برای طرفین را به دنبال نخواهد داشت.

در مجموع، می توان گفت تمام شرایط و قوانینی که اسلام قرار داده، در راستای تحقق نیافتن پدیده پرآفات طلاق و مواجه نشدن جامعه با پیامدهای زیانبار فرهنگی و اجتماعی آن است. در این راه، موانع و سدهای مختلفی برای زن و مرد قرار داده که یکی از آن ها ندادن اختیار مطلق طلاق به زن است. هر انسان منصف و آگاهی قبول دارد که اگر زنان دارای حق طلاق بودند، آمار طلاق رشد وحشتناکی می یافت؛ زیرا طبیعت زندگی مشترک با اصطکاک ها و تعارض سلیقه ها و اختلاف نظرات است. اگر زمینه جدایی به آسانی، آن هم برای زن که تحمل فشارها در او بسیار کم تر است، وجود داشت، نتیجه همان می­شد که در کشورهای غربی دیده می­شود:

«طلاق‌های ثبت شده در دادگاه‌های فرانسه نشان می‌دهد که بیش از هفتاد درصد طلاق‌ها به درخواست زنان بوده است». (4)

لوسون دانشمند آمریکایی، ضمن بیان آمارهای هولناک طلاق در آمریکا می‌نویسد: «قابل توجه این که هشتاد درصد طلاق‌ها، به تقاضای زنان واقع شده است».

خانم مونیکا، نویسنده انگلیسی، ضمن اظهار تأسف شدید از آمارهای وحشت افزای طلاق در آن کشور می‌نویسد:

«دوام و استحکام هر ازدواجی، در درجه اول به درایت و سبکسر نبودن زنان بسته است. با توجه به این حقیقت تلخ اعتراف می‌کنم که آمارها و پرونده‌های دادگاه‌ها در انگلیس نشان می‌دهد که از هر صد ازدواجی که به طلاق منجر می‌شود، در نود و نه درصد آنان زنان مقصرند». (5)

پى‏نوشت‏ها:

1. قانون مدنی جمهوری اسلامی ایران، ماده 1119.

2. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 441، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1404 هجرى قمرى.

3. شیخ حر عاملى، وسائل الشیعة، ج 20، ص 16، مؤسسه آل البیت علیهم‏السلام، قم، 1409 هجرى قمرى.

4. حسین حقانی زنجانی، طلاق یا فاجعه انحلال خانواده، ص 86، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، بی تا.

5. همان، ص 99.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:07 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
تنبیه بدنى زن از دیدگاههای مختلف1

یكى از مسائلى كه به شدّت مورد بحث و بررسى قرار گرفته است، آیه‌اى از آیات قرآن مى‌باشد كه در آن طرحى براى چاره نشوز زنان از وظایف همسرى پیشنهاد شده و یكى از مراحل آن‌، زدن زن است.

چنین طرحى در عصر حاضر، از سوى برخى منتقدان, خلاف حقوق بشر و در تضاد با آزادى زنان شناخته شده است! گروهى سعى كرده اند كه با بزرگ نمایى این طرح, از آن ادّعانامه اى علیه اسلام بسازند و جمعى تلاش داشته اند تا با تكیه بر این فهم از آیه, روشهاى نادرست و ناعادلانه را در مورد زن جایز شمارند، برخى نیز اهتمام داشته اند تا با توجیهات علمى ساحت دین را از هرگونه برنامه ناعادلانه منزّه شمارند و جلو سوء استفاده ها را بگیرند.

در این نوشته بر آن هستیم تا نگاهى به هر یك از این تلاشها و دیدگاه ها داشته باشیم, اما پیش از آن باید متن آیه را از ابعاد گوناگون مورد بررسى قرار دهیم:(و اللاتى تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فى المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنكم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً إنّ الله كان علیاً كبیراً) نساء/34

و زنانى را كه از نافرمانى آنان بیم دارید [نخست] پندشان دهید و [بعد] در خوابگاه ها از ایشان دورى كنید و [اگر تأثیر نكرد] آنان را بزنید، پس اگر شمـا را اطاعت كردند [دیگر] بر آنهـا هیچ راهى مجویید كه خدا والاى بزرگ است.

همان گونه كه پیداست، خداوند به مردانى كه با نشوز همسران شان مواجه هستند حق یا اختیار یا اجازه این سه كار را مى دهد:

1. نصیحت

2. اعراض و پشت كردن در بستر خواب

3. زدن.

براى فهم بهتر این راهكار, سه پرسش و نیز پاسخ آنها قابل طرح است:

1. نشوز چیست؟

2. ضرب چگونه و براى چیست; و به تعبیر دیگر فلسفه (زدن) چیست؟

3. آیا شرطى براى چنین اقدامى وجود دارد یا خیر؟

تعریف نشوز

نشوز در لغت به معناى بلندى و ارتفاع است و زن ناشزه در اصطلاح به زنى گفته مى شود كه خود را در برابر همسرش در موضع بالا ببیند و تن به اطاعت او ندهد.

راغب مى گوید: (و نشوز المرئة بغضها لزوجها و رفع نفسها من طاعته و عینها عنه الى غیره.)1

نشوز زن عبارت است از كینه و نفرت او نسبت به شوهرش و سرتافتن از اطاعت او و چشم داشتن به جز او.

چنان كه دیده مى شود نشوز زن, عصیان و سر باززدن او از اطاعت شوهر تعریف شده است, بنابر این تحقق و عدم تحقق نشوز, بستگى به فهم حدود و گستره اطاعت همسر دارد; زیرا هر چه دائره اطاعت گسترده تر باشد زمینه نشوز بیشتر مهیاست و به عكس هر چه دائره اطاعت شوهر تنگ تر و محدودتر باشد, زمینه تحقق نشوز كمتر فراهم مى شود. اكنون باید دید محدوده اطاعت زن از همسر خود تا كجا است؟

از تعبیرهایى كه مفسران و فقیهان در این باره داشته اند مى توان سه دیدگاه را نتیجه گرفت:

1. گستره اطاعت شوهر به اندازه گستره اوامر و نواهى اوست; یعنى هر دستورى كه شوهر مى دهد زن باید اطاعت كند, چه مربوط به زندگى خانوادگى باشد یا مربوط نباشد, و چه درباره حق بهره ورى جنسى باشد یا نباشد; یكى از نویسندگان مى نویسد:

(نشوز نافرمانى است كه گاه از رفتار یا گفتار به دست مى آید; مانند اینكه صداى خود را بر او بلند كند, یا هنگامى كه او را فرا مى خواند پاسخ نگوید و به آنچه فرمانش مى دهد نشتابد, و آن گاه كه با او سخن مى گوید تسلیم نباشد.)2

نویسنده تفسیر المنار نیز آورده است:

(بیشتر فقیهان, نشوز شرعى را كه مجوز زدن به هنگام نیاز است به چند مورد خاص محدود ساخته اند; مثل سرباز زدن از خواسته مرد در بستر, بیرون رفتن ازمنزل بدون ضرورت و برخى آرایش نكردن زن را از مصادیق نشوز شمرده اند. و همچنین گفته اند مرد حق دارد زن را به خاطر ترك تكالیف دینى مثل غسل و نماز بزند. ظاهراً نشوز معنایى گسترده تر از اینها دارد و هرگونه عصیان و سركشى از سوى زن را كه انگیزه اش تكبّر و خودكامگى باشد شامل مى شود. و آیه شریفه نیز كه مى فرماید: (پس اگر از شما اطاعت كردند, دیگر راهى بر ایشان مجویید) همین را مى رساند.)3

بر اساس این دیدگاه, نشوز زن در دایره حقوق همسرى محدود نشده است, بلكه هرگونه سرفرازى و اطاعت نكردن از دستور و خواست شوهر, نشوز به شمار مى آید, چه آن دستور مربوط به حقوق همسرى باشد یا نباشد!

این دیدگاه با نظر تحقیق سازگار نیست, زیرا نشوز درباره مرد نیز مطرح است و خاستگاه نشوز زن همانند خاستگاه نشوز مرد است, در حالى كه هیچ كس از اهل فقه نگفته است كه نشوز مرد به خاطر پیروى نكردن از خواسته زن است, بلكه همه بر این باورند كه نشوز مرد درباره زن با رعایت نكردن حقوق وى تحقق پیدا مى كند. بنابراین در مورد زن نیز باید این واقعیت را پذیرفت كه نشوز وى با مراعات نكردن حقوق شوهر است, نه سرپیچى از دستورات و خواسته هاى شوهر.

صاحب جواهر درباره این نظریه كه از تعریف لغوى نشوز به دست آمده است مى گوید:

(نتیجه سخن آنان این است كه نشوز زن عبارت است از هرگونه سركشى و تنفر, و نشوز مرد عبارت است از زدن و دورى كردن در بستر, ولى این خلاف معنایى است كه در شرع مطرح شده كه عبارت است ازخوددارى از انجام خصوص حق واجب هر یك نسبت به دیگرى. و از همین رو گفته اند: بد زبانى زن نشوز نیست; اگرچه سزاوار سرزنش و تأدیب باشد. همچنین خوددارى از خدمت همسر و برآوردن نیازهایى كه ربطى به بهره مندى جنسى ندارد جزء مصادیق نشوز نیست, زیرا هیچ یك از این كارها بر زن واجب نمى باشد.)4

شاید علت پیدایش این نظریه عدم تفكیك دستورات حقوقى از دستورات تكریمى باشد; به این معنى كه صاحبان نظریه یادشده از یك سو دیده اند كه نشوز به معناى سرباز زدن از اطاعت شوهر است و از سوى دیگر مشاهده كرده اند كه در منابع دینى توصیه هاى زیادى به زن درباره همسرش شده است كه همه این توصیه ها در راستاى مطیع بودن و تسلیم بودن نسبت به شوهر و خواسته هاى اوست, از این دو مطلب نتیجه گرفته اند كه پس اگر زن كوچك ترین نافرمانى نسبت به شوهرش بكند ناشزه شمرده مى شود, حال آن كه این تصور خطاست, زیرا توصیه هاى یادشده همه بیانگر حقوق شوهر نیستند, بلكه برخى برخاسته از حقوق و برخى دیگر تكریم شوهر است كه در حقیقت گذشت و بزرگوارى زن را مى طلبد. بنابراین زن حق دارد كه گذشت نكند و به همه خواسته هاى شوهر تن ندهد.

2. اطاعت شوهر تنها در حدود حقوق اوست و نه بیشتر; بنابراین نشوز زن, آن گاه تحقق مى یابد كه این حقوق رعایت نشود.

امام خمینى(ره) مى نویسد:

(نشوز در مورد زن عبارت است از اطاعت نكردن از همسر در جایى كه واجب است بر او; مثل تمكین نكردن, نپیراستن خود از چیزهایى كه تنفرآمیز است و با بهره ورى و لذت بردن از او ناسازگار مى باشد, نیز نظافت نكردن و آرایش نكردن در صورتى كه شوهر خواستار آن باشد و همچنین بیرون رفتن از منزل او بدون اجازه شوهر و مانند اینها. امّا با اطاعت نكردن تنها, در صورتى كه واجب نباشد نشوز تحقق پیدا نمى كند. بنابراین اگر از انجام دادن كارهاى خانه سرباز زند یا نیازهاى مرد را كه ارتباطى با بهره گیرى جنسى ندارد مثل جارو كردن, خیاطى, آشپزى و برآورده نسازد, نشوز صدق نمى كند.)5

صاحب جواهر نیز مى نویسد:

(ظاهر این است كه نشوز, با بیرون رفتن هر یك از زن و شوهر از وظایف واجب بر یكدیگر تحقق مى یابد.)6

اما این حقوق كدامند كه رعایت نكردن آنها توسط زن باعث تحقق نشوز مى شود؟

از متون فقهى و غیر فقهى چنین استفاده مى شود كه حقوق واجب مرد بر زن در سه عنوان خلاصه مى شود:

1. استمتاع و بهره ورى جنسى.

2. پیراسته بودن زن از كارها و چیزهایى كه موجب تنفر مرد مى -+شود.

3. سكونت زن در منزل و بیرون نرفتن بدون اجازه شوهر.

چند عبارت از متون فقهى را در این زمینه مى آوریم:

(بر زن واجب است كه نسبت به همسرش تمكین داشته باشد و چیزهایى را كه باعث تنفر او مى شود, از خود بزداید و مرد حق دارد زن ناشزه را بزند, بدون اینكه موجب خون ریزى یا شكستگى گردد.)7

(نشوز عبارت است از تمرّد زن نسبت به همسرش به صورت انجام ندادن حقوق او یا انجام دادن كارهایى كه موجب نفرت او مى گردد, اگر چه مثل دشنام دادن یا سرزنش كردن باشد.)8

(نشوز عبارت است از تمرد زن نسبت به شوهر در برآورده نساختن حقوقش یا انجام دادن كارهایى كه موجب نفرت او مى شود اگر چه آن كارها از قبیل دشنام دادن یا سرزنش كردن باشد و همچنین بیرون رفتن از منزل بدون اجازه و ضرورت.)9

از سه عنوان یادشده, عنوان دوم در حقیقت متمّم و مكمّل عنوان نخست است; یعنى اگر زن حق ندارد موجبات تنفر شوهر را فراهم كند به خاطر این است كه استمتاع محدودیت پیدا نكند و به صورت كامل انجام گیرد, چنان كه امام خمینى به صراحت مى نویسد: (و نزدودن چیزهایى كه موجب نفرت شوهر است و با بهره ورى جنسى و لذت ناسازگار است). اما آیا عنوان سوم نیز مكمّل عنوان نخست است, یا خود حقّ جداگانه اى است؟

برخى تعبیرات اگر چه از این جهت مبهم است, اما بعضى از فقها تصریح كرده اند كه بیرون نرفتن از منزل حق جداگانه اى است كه حتى اگر لطمه اى به استمتاع هم نزند, باید با اجازه شوهر باشد:

(براى زن جایز نیست كه بدون اجازه شوهر از منزل بیرون رود در حالى كه بیرون رفتن ناسازگار با حق استمتاع باشد, بلكه بنابراحتیاط بیرون رفتن اگر چه ناسازگار با حق ویژه همسرى نیز نباشد, جایز نیست; بنابراین اگر بیرون رفت ناشزه مى شود. اما سایر كارها بدون اجازه شوهر حرام نیست; مگر اینكه با حق بهره گیرى جنسى ناسازگار باشد.)10

(براى زن جایز نیست كه از منزل بدون اجازه شوهر بیرون رود, اگر چه بیرون رفتن ناسازگار با حق استمتاع نیز نباشد, پس اگر بدون اجازه بیرون رفت, استحقاق نفقه ندارد).11

به این ترتیب حقوق مرد بر زن در دو چیز خلاصه مى شود; یكى استمتاع و بهره گیرى جنسى, دوم سكونت در منزل. و نشوز و آن گاه تحقق پیدا مى كند كه این دو حق رعایت نشود.

3. فرمان برى از شوهر تنها در استمتاع جنسى است و نه بیشتر. بر اساس این نظریه نشوز ضد تمكین است; چنان كه صاحب جواهر مى گوید: (سخن در معتبربودن تمكین است كه در برابر نشوز مى باشد.)12

و تمكین عبارت است از اینكه زن خود را در اختیار مرد قرار دهد تا هرگونه استمتاع براى او ممكن باشد.

صاحب جواهر در تعریف تمكین مى نویسد:

(تمكین كامل, عبارت است از خود را در اختیار شوهر قرار دادن به گونه اى كه عدم نشوز تحقق یابد; آن عدم نشوزى كه به اتفاق شرط وجوب نفقه است, بلكه مسئله اجماعى است. بنابراین اگر زن به گونه اى كه گفته شد تمكین كرد, به گونه اى كه محل خاص یا وقت خاصى را از جایها و زمانهاى مناسب بهره گیرى جنسى تعیین نكند, بر مرد انفاق واجب است و گرنه واجب نیست.)13

بنابراین نشوز وقتى صورت مى گیرد كه زن تمكین نكند و تن به تمتعات مرد ندهد, اما اگر تمكین كرد در این صورت ناشزه شمرده نمى شود, اگر چه از جهات دیگر مقصر باشد.

(نشوز عبارت است ازخوددارى زن از حق استمتاع شوهر; حقى كه زن هنگام ازدواج بدان پایبند شده است.)14

(نشوز عبارت است از خوددارى كردن زن از برآوردن نیاز جنسى مرد یا اطاعت نكردن در آنچه كه خداوند بر زن واجب كرده است كه هر دو نظریه پسندیده است.)15

صاحبان این نظریه راجع به حقوق دیگر مرد, یكى از دو موضع احتمالى را دارند; یا خوددارى زن از اداى آنها را مؤثر در صدق عنوان نشوز نمى دانند اگر چه او را شایسته كیفر قرار دهد. و یا اینكه حق دیگرى براى مرد قائل نیستند و تمام حقوق او را به حق استمتاع بر مى گردانند, چنان كه از متن جواهرالكلام استفاده مى شود. صاحب جواهر در یك جا نشوز را ضد تمكین مى داند و تمكین را به تن سپارى زن براى استمتاع مرد تعریف مى كند.16 و درجاى دیگر مى نویسد:

(بد زبانى زن, نسبت به مرد نشوز نیست, اگر چه سزاوار سرزنش و تأدیب باشد. و همچنین خوددارى كردن از خدمت شوهر و رفع نیازهایى كه ربطى به بهره گیرى جنسى ندارد, نشوز شمرده نمى شود, زیرا هیچ یك از اینها و غیراینها از كارهایى كه موجب از بین رفتن استمتاع نیست, بر زن واجب نیست.)17

این تعبیرات نشان مى دهد كه از نظر ایشان, همه حقوقى كه فقها براى مرد نسبت به زن مطرح كرده اند از قبیل نظافت, آرایش, انجام ندادن كارهایى كه موجب تنفر شوهر مى شود, سكونت در منزل و... در حقیقت مقدمه براى اداى حق استمتاع است و به همین خاطر برخى از كسانى كه سكونت در منزل را هرچند لطمه به استمتاع نزند واجب دانسته اند از باب احتیاط فتوا داده اند و نه از روى دلیل قابل استدلال, چنان كه در عبارت آیت الله خویى مى بینیم:

(براى زن جایز نیست كه بدون اجازه شوهر از منزل بیرون رود; در جایى كه بیرون رفتنش سازگار با حق استمتاع باشد, بلكه بنابراحتیاط, بیرون رفتن بدون اجازه مطلقاً حتى اگر ناسازگار با استمتاع نباشد, جایز نیست.)18

این نظریه راجع به نشوز كه با مبانى فقهى نیز سازگارتر به نظر مى رسد, از یك سو زمینه نشوز را به شدت محدود مى كند, زیرا تنها سرباززدن زن از حق جنسى مرد را نشوز مى داند و نه مخالفت با هر گونه خواسته هاى حق و ناحق او را, ولى از سوى دیگر دامنه آن را توسعه مى دهد به هرگونه رفتار و گفتارى كه باعث بى میلى مرد نسبت به زن شود و در نتیجه به محرومیت از استمتاع بیانجامد. به همین جهت صاحب جواهر مى گوید:

(بعید نیست كه مقصود از نشوز در آیه نفرت و بى میلى زن باشد, به گونه اى كه باعث از بین رفتن امكان استمتاع گردد گرچه با چهره درهم كشیدن, و سخنان درشت و كارهایى مانند آن باشد كه باعث از بین رفتن میل به نزدیكى و بهره گیرى جنسى گردد.)19

ییا درجایى دیگر مى گوید:

(بدیهى است كه نشوز با چهره در هم كشیدن, روى گرداندن, گران جانى, اظهار نفرت با گفتار یا رفتار و كارهایى كه بهره ورى و كامجویى مرد را از زن بكاهد, تحقق مى یابد.)20

زدن، چگونه و چرا؟

در رابطه با چگونگى زدن زن، با توجه به روایات فراوانى كه در این زمینه رسیده است همه مفسران و فقیهان بر این مطلب توافق و تأكید دارند كه زدن باید (غیرمبرّح) باشد؛ یعنى آسیب و آزار جسمى نرساند و گرنه موجب دیه خواهد بود. بر همین اساس گفته اند، اولاً در هنگام زدن باید از مواضع حساس مثل صورت، چشم و... پرهیز شود, و ثانیاً زدن در یك موضع نباشد بلكه باید پخش شود. عباراتى از فقها را در این باره مى نگریم:

(شایسته است كه هنگام زدن از مواضع حساس مانند صورت, پهلو و شكم دورى كند و همچنین از زدن یك موضع بپرهیزد, بلكه بر مواضع مختلف پراكنده شود)21

(و اما زدن بدون شك باید غیرمبرّح باشد و مبرّح آن زدنى است كه باعث مشقت و سختى باشد و ظاهراً همه مسلمانان بر این شرط اتفاق نظر دارند.)22

(زدن غیرمبرح یعنى زدنى كه باعث اذیت و آزار شدید نگردد پس اگر مرد در زدن از حدّ مجاز تجاوز كرد و باعث هلاكت زن شد, ضامن است و شایسته است كه مرد ضربات را بر یك محل فرود نیاورد و همچنین از زدن بر صورت دورى كند كه صورت مظهر زیبایى ها است.)23

و ثالثاً ابزار این كار باید چیزى سبك مانند چوب مسواك باشد:

(مثل زدن سبك با دست بر كتف زن, سه مرتبه یا با چوب مسواك یا با چوب نازك دیگر.)24

(زدن در آیه به گونه غیرمبرّح تفسیر شده; یعنى زدنى كه سخت دردآور نباشد كه در واقع زدن نیست, بلكه دست كشیدنى است با ظرافت ویژه, و از همین رو مقیّد شده كه با تازیانه و چوب و وسیله دیگر نباشد, مگر چوب نازك مسواك كه انسان با آن مسواك مى زند.)25

این نوع زدن در حقیقت همان گونه كه در متن اخیر آمده است, زدن زن را از زدنهاى معمولى و رایج كاملاً جدا مى كند و نشان مى دهد كه مقصود شارع از (ضرب) زدن خاص است و نه زدن معمول و رایج در خشونتهاى مردان نسبت به همسران خود كه دست كم موجب كبودى و تغییر رنگ پوست مى شود.


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:02 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
تنبیه بدنى زن از دیدگاههای مختلف2

فلسفه تجویز (ضرب)

دراین موضوع بین فقیهان و مفسران یك نقطه مشترك وجود دارد و یك نقطه اختلاف. نقطه مشترك این است كه زدن براى انتقام گیرى و عقده خالى كردن مرد نیست, بلكه براى اصلاح و چاره است.

(در زدن باید اصلاح زن در نظر باشد نه انتقام گیرى و عقده گشایى. و شهید در مسالك گفته است كه اگر به این منظور بزند كار حرام انجام داده است.)26

(زیرا مقصود تأدیب زن است نه آزار رساندن و اذیت كردن او چنان كه برخى از افراد نادان مى كنند.)27

(آنچه از آیه استفاده مى شود این است كه زدن براى اصلاح زن و بازگرداندن او به اطاعت شوهر باید باشد; پس باید در چند و چون آن به كمترین اندازه كه هدف را برآورده مى كند بسنده شود.)28

اما نقطه اختلاف این است كه ضرب به چه عنوان در اصلاح و تأدیب زن تأثیرگذار است. به تعبیر دیگر چه اثرى از زدن پدید مى آید كه باعث اصلاح و اطاعت زن مى گردد؟

در این زمینه دو برداشت وجود دارد؛ برخى بر این باورند كه زدن, كیفر و تنبیه بدنى است, اما سبك; بنابراین به لحاظ تأثیرى كه در جسم زن ایجاد مى كند, باعث ترس و در نتیجه تسلیم او در برابر شوهر مى گردد:

(آیه درباره زنى سخن مى گوید كه نشوز كرده و حقوق شوهرش را سلب نموده و بى آن كه مرد حقوق او را تضییع نماید, انسانیت مرد را مورد اهانت قرار داده است. در چنین فضاى آكنده از سركشى زن بر مرد با وجود رفتار نصیحت گرانه و موعظه آمیز مرد و یا جداكردن بستر در مرحله بعد, براى مرد چاره اى نمى ماند جز آن كه زن را به آرامى مورد تنبیه بدنى قرار دهد, تا وى از نافرمانى اى كه عصیان علیه انسانیت مرد است و صفاى فضاى خانوادگى را گل آلود كرده است دست بردارد و ثانیاً مراد از ضرب, ضربى است نه چندان سخت یا خونین, بلكه مراد ضربى است كه زن را بترساند و موجب شود او از نافرمانى خود دست بردارد.)29

(در ادبیات روان شناسى چیزى كه تنبیه بدنى را به عنوان ابزارى جهت اصلاح برخى رفتارها یكسره نفى كند, وجود ندارد. از این رو باید جایگاه و ارزش قانون قرآنى را به رسمیت شناخت. بنابر این, اینكه قرآن گزینه ضرب همسر ناشزه را به عنوان آخرین راه حل ممكن براى بحران نشوز قرار داده واقع گرایانه و حكیمانه است.)30

(نكته دوم آنجاست كه از موعظه و جدایى بستر نتیجه اى عاید نشود و نوبت به تنبیه بدنى برسد كه تنبیه بدنى براى رام كردن اهل لجاجت كاملاً مؤثر است)31

همه كسانى كه در چگونگى ضرب احتیاطهاى لازم, مانند دورى كردن از مواضع حسّاس یا پراكندگى ضربه ها را شرط كرده اند و همچنین آنها كه در بحث سوم; یعنى موضوع ضرب, نظریات سخت گیرانه اى انتخاب كرده اند, نگاه شان به ضرب, همین نگاه است; یعنى آن را به عنوان تنبیه بدنى و آزار جسمى تلقى مى كنند. از همین رو مى كوشند با تمهیدات لازم جلو آسیب رسیدن به زن را بگیرند.

برداشت دوم دراین زمینه این است كه (زدن) نوعى كیفر و عقوبت روانى است; نه جسمى, مرد با زدن مى خواهد نهایت تنفّر و ناراحتى خود را به زن اعلام كند و به او بفهماند كه دیگر هیچ گونه علاقه و دلبستگى براى او نسبت به زن باقى نمانده است. اگر نصیحت كردن نشانه عشق به همسر و علاقه مندى به تداوم پیوند عاطفى با او شمرده مى شد و اگر رویگردانى و پشت كردن به او در بستر علامت این بود كه آن عشق در سایه ناراحتى و دلخورى كاهش یافته و در معرض خطر نابودى قرار گرفته است, زدن به معناى تیرخلاص و اعلام پایان یافتن عشق است و به زن هشدار مى دهد كه رابطه همسرى عارى از محبت شده و دیگر براى مرد جاذبه ندارد كه این چنین همسرش را كه تا دیروز در آغوش مى گرفت امروز از خود مى راند.

بر اساس این نظریه, زدن, نماد تنفّر و انزجار و طرد است كه روحیه معشوق بودن زن را نشانه مى رود و نه تنبیه بدنى او, روان او را مى آزارد نه جسمش را.

به نظر مى رسد این برداشت با تفسیر و تبیین روایات از آیه كریمه سازگارتر باشد, زیرا طبق تفسیر روایاتى كه از پیامبراكرم(ص) و ائمه اهل بیت(ع) رسیده است32 ضرب, باید (غیرمبرّح) باشد; یعنى آزاردهنده نباشد و در برخى روایات آمده است كه با چوب مسواك باشد.

بى شك چنین زدنى نمى تواند تنبیه بدنى شمرده شود, زیرا هیچ گونه آزار جسمى ایجاد نمى كند. به همین دلیل برخى از آنان كه معتقد به تنبیه بدنى هستند, ناگزیر از توجیه روایت شده و گفته اند زدن با چوب مسواك مربوط به مرحله نخست زدن است:

(مرحله آغازین زدن با چوب مسواك است و روایت امام باقر(ع) كه ضرب را در آیه به زدن با مسواك تفسیر مى كند باید بر همین معنى حمل شود, اما مراحل بالاتر زدن با چوب مسواك نیست, زیرا آیه و سخنان فقها مطلق است. و از سوى دیگر با آیاتى كه دلالت بر نهى از منكر مى كند ناسازگار است; چنان كه زدن با مسواك در همه مراحل هدف را برآورده نمى كند.)33

امّا این توجیه به رغم استدلالى كه براى آن شده است نادرست است, زیرا مقصود اصلى در روایت این است كه زدن مورد نظر قرآن, زدن بى آزار است, بنابراین آغاز و انجام متفاوت ندارد و اگر كسى زدن مورد نظر را رعایت كرد باید زدنش آزار دهنده نباشد و اگر مراعات نكرد, زدنش غیرمجاز است. در نتیجه, زدن یا تنبیه بدنى است اما غیر مجاز, و یا مجاز است اما تنبیه بدنى نیست.

دلایلى كه بیان شده است نیز هیچ یك كافى براى اثبات مدعاى یادشده نیست, زیرا عمل بر طبق روایتى كه آزاررسانى و در نتیجه تنبیه بدنى را ردّ مى كند, نه ناسازگار با آیه است ـ زیرا روایت مفسّر آیه است و معناى آن را توضیح مى دهد ـ و نه ناسازگار با ادله نهى از منكر است, چون زدن زن ناشزه یا از مقوله نهى از منكر نیست, بلكه تنها اظهار تنفّر نسبت به زن است و یا اگر هم از مقوله نهى از منكر باشد با توجه به روابط ویژه زناشویى نهى از منكر با شیوه خاص است و نمى توان زدنى را كه از جمله مراحل نهى از منكر است در اینجا تطبیق كرد. و نه هم عمل به روایت و پذیرش تفسیر روایى با رسیدن به هدف فاصله دارد, چون فاصله داشتن یا نداشتن بستگى به این دارد كه هدف از زدن را چه بدانیم; اگر هدف آزار رسانى به جسم او باشد البته كه زدن با چوب مسواك با آن فاصله دارد, اما به كدام دلیل چنین چیزى را هدف بدانیم؟ هیچ دلیلى نداریم كه هدف از زدن, آزاررسانى به جسم زن است, بلكه خود تفسیر زدن به (غیرمبرّح) و چوب مسواك دلیل بر آن است كه هدف چیزى دیگر است جز آزار رساندن.

به هر حال تكیه بر تفسیر سنت از قرآن و دخالت ندادن ذهنیت عامیانه در مقوله (زدن) این واقعیت را نشان مى دهد كه مقصود قرآن از (ضرب), زدن معمولى رایج نیست, بلكه زدن ویژه اى است كه تأثیر روحى و عاطفى مى گذارد نه آسیب جسمى و بدنى.


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:01 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
تنبیه بدنى زن از دیدگاههای مختلف3

شرط تجویز (ضرب)

سومین بحث در رابطه با آیه نشوز و زدن زن ناشزه, تعیین دقیق حالت یا حالتهایى است كه زدن را ایجاب مى كند. آیه مربوطه مراحل سه گانه موعظه, دورى در بستر و زدن را در پى خوف نشوز مطرح مى كند (واللاتى تخافون نشوزهنّ). اكنون این پرسش مطرح است كه آیا زدن و همچنین نصیحت و رویگردانى در بستر هنگامى اعمال مى شود كه خود نشوز تحقق یابد و یا در صورتى كه خوف نشوز باشد یا آن كه بعضى از این مراحل در صورت نشوز و بعضى دیگر در صورت ترس از نشوز؟

دیدگاه ها در این زمینه متفاوت است كه در اینجا به اجمال آورده مى شود:

1. برخى از فقها و مفسران بر این باورند كه مراحل سه گانه یعنى نصیحت, رویگردانى در بستر و ضرب, در پى خوف نشوز است, اما با ترتیبى كه در آیه آمده است, بدین معنى كه هرگاه نشانه هاى نشوز در رفتار و حركات زن دیده شد مرد باید در آغاز نصیحت كند, اگر تأثیر نكرد اعراض كند و در مرحله سوم بزند. محقق در مختصر النافع بنابر نقل صاحب جواهر همین نظریه را انتخاب كرده است:

(به همین خاطر مصنف در كتاب مختصر النافع گفته اقدامات سه گانه بر آشكار شدن نشانه هاى نشوز مترتب است, و در آن فرقى میان زدن و غیرزدن نیست. البته باید بر حسب ترتیب نهى از منكر باشد.)34

علامه طباطبایى در المیزان نیز همین نظریه را تأیید مى كند:

(نشوز عبارت است از سركشى و نافرمانى زن از شوهر, و مقصود از (خوف نشوز) آشكار شدن نشانه هاى آن است, و شاید اینكه راهكارهاى سه گانه بر خوف نشوز مترتب شده نه بر اصل نشوز, در نظر گرفتن نقش موعظه از میان راهكارهاى سه گانه است, زیرا موعظه چنان كه در صورت عصیان كاربرد دارد, پیش از تحقق و در مراحل آشكار شدن نشانه هاى آن نیز مؤثر است.)35

این نظریه از دو جهت مورد نقد قرار گرفته است; یكى اینكه آنچه فرد و مصداق منكر است خود نشوز زن است نه ظهور نشانه هاى آن, پس معنى ندارد كه پیش از تحقق منكر, نهى از منكر صورت گیرد. و دیگر اینكه بر اساس این دیدگاه, همه مراحل سه گانه در صورت خوف نشوز و ظهور نشانه هاى آن در رفتار و گفتار زن قابل اعمال خواهد بود, حال آن كه فقها اجماع كرده اند كه زدن, تنها در وقتى اجرا مى شود كه نشوز, خود تحقق یابد نه آن كه تنها خطر آن احساس شود.36

2. دیدگاه دوم این است كه از راهكارهاى سه گانه, نصیحت و رویگردانى در صورت احساس خطر اعمال مى شود, اما زدن, تنها آن گاه مطرح مى شود كه خود نشوز تحقق یابد. پس پیش از اصل نشوز مرد حق زدن ندارد, اما با تحقق نشوز مى تواند در نخستین مرحله اقدام به زدن كند:

(هرگاه نشانه هاى نشوز در رفتار زن دیده شد, مانند اینكه در برابر شوهر چهره در هم كشید یا در انجام نیازهاى او گران جانى كرد یا در برخورد با او رفتار مؤدبانه اش را تغییر داد, براى مرد جایز است كه در بستر از او دورى كند به این صورت كه پشت به او كند, یا بنابرقولى بسترش را جدا كند, اما در روایت, حالت اول آمده است, و جایز نیست براى مرد كه در چنین حالتى زن را بزند. اما اگر نشوز كه همان خوددارى زن از اطاعت شوهر در موارد لازم است, در عمل تحقق یافت, براى مرد جایز است كه او را بزند گرچه در اولین مرحله. و باید به كمترین حد بسنده كند و زدن موجب خونریزى و آزار نگردد.)37

این نظریه نیز مورد نقد قرار گرفته است, از آن جهت كه چه فرق است بین ضرب و رویگردانى در بستر, كه یكى پیش از نشوز است و دیگرى پس از آن, با اینكه در هر دو حالت, زن مورد آزار قرار مى گیرد؟

(در این نظریه این اشكال وجود دارد كه رویگردانى در بستر نیز موجب از بین رفتن حق واجب زن بر شوهر مى شود, پس نباید این كیفر پیش از گناه جایز باشد. و نیز آسان تر بودن رویگردانى نمى تواند دلیل بر این باشد كه پیش از آشكار شدن نشانه هاى معصیت مى توان نسبت بدان اقدام كرد.)38

3. عده اى بر این باورند كه راهكارهاى سه گانه هریك براى یك حالت است; (نصیحت) براى حالتى كه نشانه هاى نشوز آشكار مى شود و خوف نشوز است, (رویگردانى) براى حالتى كه زن نشوز كرده اما اصرار بر آن ندارد, و سرانجام (ضرب) براى حالتى كه زن بر نشوزش اصرار مى كند. بر اساس این نظریه, ضرب اختصاص به مرحله اى دارد كه نشوز به مرحله حادّ و شدید رسیده و پیش از آن نمى توان از زدن استفاده كرد:

(هنگام آشكار شدن نشانه هاى نشوز باید موعظه و نصیحت كند و با تحقق نشوز و پیش از اصرار بر آن چاره رویگردانى در بستر را اعمال كند و اگر مؤثر نیافتاد و زن بر نشوز خویش اصرار ورزید مى تواند از حربه زدن استفاده كند. پس مفهوم آیه این مى شود كه زنانى را كه از نشوز آنان مى ترسید نصیحت كنید و اگر در عمل نشوز كردند در بستر از آنان دورى كنید و اگر بر نشوز خود اصرار ورزیدند آنان را بزنید.)39

این نظریه گرچه به لحاظ رتبه بندى راهكارها از نظر عقلى موجّه مى نماید, اما با ظاهر آیه كریمه كه همه راهكارها را براى حالت خوف نشوز تعیین كرده است, ناسازگار مى نماید.


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:01 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
تنبیه بدنى زن از دیدگاههای مختلف4

4. نظریه چهارم بیانگر این مطلب است كه اقدامات سه گانه همگى در حالت نشوز صورت مى گیرد نه خوف نشوز, اما بر اساس شدت و ضعف نشوز; یعنى اگر نشوز خفیف و سطحى بود نصیحت, اگر شدیدتر شد رویگردانى, و اگر عمیق و حادّ شد زدن اعمال مى شود. آنها كه خوف را در آیه به معناى علم گرفته اند ـ چنان كه شیخ طوسى از برخى نقل كرده است40 ـ در حقیقت همین نظریه را برگزیده اند, زیرا در این صورت (واللاتى تخافون نشوزهنّ) مترادف با این عبارت خواهد بود: (واللاتى تعلمون نشوزهنّ) و این, یعنى اینكه نشوز زن تحقق پیدا كرده و بنابراین احكام سه گانه به ترتیب مى توانند اجرا شوند.

درستى این نظریه بر پایه صحت تفسیر یادشده از خوف استوار است, اما هیچ دلیلى نداریم كه خوف به معناى علم باشد.

5. شبیه دیدگاه چهارم, نظریه دیگرى مطرح شده است مبنى براینكه برنامه هاى سه گانه در حالتى اجرا مى شود كه اصل نشوز تحقق یابد, اما بدون ترتیب. بنابراین پیش از تحقق نشوز حتى در صورتى كه علایم و نشانه هاى آن نیز آشگار گردد مرد حق هیچ اقدامى ندارد, اما پس از تحقق نشوز مرد مى تواند به دلخواه یكى از گزینه هاى سه گانه را اجرا كند.

این نظریه علاوه بر اشكال نظریه چهارم, اشكال دیگرى نیز دارد و آن نادیده گرفتن ترتیب در احكام سه گانه است. گرچه عطف به (واو) دلالت بر ترتیب نمى كند, اما به گفته علامه طباطبایى سیاق كلام و طبع قضیه راهكارها اقتضاى ترتیب را دارد:

(آنچه كه شاهد بر درجه بندى اقدامات سه گانه است این است كه این كارها به حسب طبع انسان از آسان تا سخت به عنوان ابزار بازدارنده استفاده مى شود, چنان كه در ظاهر آیه آمده است. پس ترتیب از سیاق آیه فهمیده مى شود, نه از'واو').41

6. نظریه ششم بر این باور است كه اقدامات سه گانه نه براى حالت خوف نشوز است و نه براى حالت تحقق نشوز فقط, بلكه براى صورتى است كه (نشوز مُخیف) باشد. طبق این نظریه نه تنها در حالت خوف نشوز مرد حق هیچ گونه اقدامى ندارد, بلكه حتى در حالت تحقق نشوز نیز, تا زمانى كه به مرحله خطرناك و خوف انگیز نرسیده است نمى تواند كارى انجام دهد, تنها موقعى مى تواند یكى از روشهاى سه گانه را در پیش گیرد كه با نشوز زن از فروپاشى خانواده بترسد:

(آنچه در آیه فرض شده است نشوز ترسناك است, نه ترس از وقوع نشوز, یا نشوز بدون خوف. تعبیر (تخافون نشوزهنّ) بیانگر این مطلب است كه نشوز به گونه اى موجب خوف و هراس است كه هیچ انسان باغیرتى نمى تواند در برابر آن مقاومت كند و مرد به عنوان سرپرست خانواده نباید در برابر آنچه نوامیس زندگى خانوادگى را به خطر انداخته است سكوت كند و دست بسته تسلیم شود.)42

این نظریه بر خلاف همه دیدگاه هاى گذشته خوف در آیه را به معناى خوف ناشى از تحقق نشوز مى داند نه خوف از نشوز;چنان كه نظریات دیگر مى گفت و براى اثبات ادعاى خود به دو نكته استدلال كرده است; نخست تعبیر (أطعنكم) در آیه كه دلالت بر وقوع و تحقق نشوز دارد, زیرا در صورتى كه تنها نسبت به نشوز احساس خطر كند, معصیتى از زن سر نزده است تا اطاعت معنى داشته باشد. دیگر اینكه (ضرب) یكى از درجات نهى از منكر است و پیش از تحقق نشوز, منكرى نیست تا از آن نهى شود:

(اگر منظور آیه ترس از وقوع نشوز به لحاظ آشكار شدن نشانه هاى آن بود, در این صورت تعبیر (فان أطعنكم) معنى نداشت, زیرا نشوز احتمالى كه هنوز واقع نشده عصیان شمرده نمى شود. همچنین تعبیر (واضربوهنّ) كه آخرین مرحله نهى از منكر است توجیهى نداشت.)43

در نقد این نظریه مى توان این پرسش را مطرح كرد كه آیا اصل نشوز و تن ندادن زن به حق ویژه همسرى, ذاتاً امرى ترس آور نیست؟ اگر زن به خواسته جنسى مرد پاسخ مثبت ندهد كه معناى نشوز نیز همین است, آیا زندگى خانوادگى در معرض خطر قرار نمى گیرد؟

بدیهى است كه چنین كارى مخیف است و زندگى خانوادگى را در معرض از هم پاشیدن قرار مى دهد. بنابراین اصل نشوز, مخیف است و نیاز به افزودن قید (مخیف) ندارد و دلایلى هم كه ارائه شده بیش از این را ثابت نمى كند. پس ضرورتى ندارد كه شرط اقدامات سه گانه را (نشوز مخیف) بدانیم.

7. هفتمین و آخرین نظریه این است كه از اقدامات سه گانه تنها دو اقدام; یعنى (نصیحت) و (رویگردانى) قابلیت اجرا دارد, اما عمل (ضرب) امروزه قابلیت اجرا ندارد, زیرا از سوى شارع به گونه تمهیدى نسخ شده و از میان رفته است. بر اساس این نظریه ضرب اساساً نباید صورت گیرد, نه در هنگام احساس خطر, و نه پس از تحقق نشوز, زیرا شارع با توصیه هایى كه راجع به حفظ حرمت و شخصیت زن كرده و نیز نهى ها و منع هاى غلیظ و شدیدى كه راجع به زدن زن از سوى مرد نموده است همه مقدمات نسخ و از بین رفتن زدن را فراهم ساخته و در نهایت این پدیده به طور كلى از صحنه روابط همسرى رخت بربسته است:

(مسئله قوامیت مرد بر زن نیز در محدوده عام كه شامل زدن شدید دردآور زن شود ازجمله همین مسائل است. بنابراین اگر چه در قرآن آمده, ولى از سوى آورنده شریعت به گونه اى تفسیر شده كه تعدیل آن را در آن زمان و ریشه كن ساختن آن را در دراز مدت موجب شود.

اولاً, زدن در آیه به گونه غیرمبرّح تفسیر شده, یعنى زدنى كه سخت دردآور نباشد كه در واقع زدن نیست, بلكه دست كشیدنى است با ظرافت ویژه. و از همین رو مقید شده كه با تازیانه و چوب و وسیله دیگر نباشد; مگر چوب نازك سواك كه انسان با آن مسواك مى زند. این در واقع دلالت آیه را خنثى مى كند و حق تنبیه بدنى و آزاررسانى زن از سوى مرد را یكسره نفى مى كند.

ثانیاً, سفارشهاى اكید نسبت به زن و پاسداشت حرمت او و جانبدارى از او, با بذل توجه و مهربانى و رأفت و رحمت و به دور از خشونت و شدت و حتى سختگیرى درباره اشتباهات و كوتاهى هاى او.

ثالثاً, از زدن زن چنان به سختى نهى و منع شده است كه تخلف كننده را از دائره نیكان امت بیرون شمرده جزء شرار الناس مى شمارد

در نتیجه ظاهر بى قید و شرط آیه نسخ شده است; به گونه زمینه چینی بنابراین دستاویز كردن ظاهر آیه, گرفتن ظاهرى منسوخ است و مخالفتى صریح با نهى پیامبر و سفارشهاى رسا و گویاى آن حضرت و امامان پس از او.)44

به نظر مى رسد این نظریه گرفتار نوعى ناسازگارى درونى است, زیرا از یك سو معتقد است كه ضرب در آیه به زدن با مسواك تفسیر شده كه در حقیقت زدن نیست و نوعى دست كشیدن است و از سوى دیگر مى گوید كه ظاهر آیه نسخ تمهیدى شده است. جا دارد این پرسش مطرح گردد كه آیا ظاهر تفسیر شده نسخ شده است یا ظاهر تفسیر نشده؟ به تعبیر دقیق تر آیا زدن خاص (زدن با مسواك) نسخ شده, یا زدن متعارف بین مردم؟ اولى كه قطعاً نسخ نشده ,چنان كه خود نیز تصریح دارد, و دومى اصلاًَ تشریع نشده تا نسخ شود, پس چه چیزى نسخ تمهیدى شده است؟

و اما اگر مقصود از نسخ, نسخ در تشریع نباشد بلكه مراد نسخ در تكوین و عالم خارج باشد; به این معنى كه شارع, مقدمات و تمهیداتى را فراهم ساخته تا پدیده زدن از روابط خانوادگى حذف شود, در این صورت باید گفت علاوه بر نادرست بودن تعبیر نسخ, چنین كارى با واقعیت سازگار نیست, زیرا هنوز این پدیده وجود دارد و از میان نرفته است. بنابراین با توجه به تفسیر (ضرب) در روایات, ادعاى نسخ, ادعاى بدون دلیل خواهد بود.

سخن آخر

به نظر مى رسد كه غیر از نظریه نخست, سایر نظریات در این نقطه ضعف مشتركند كه همه آنها (ضرب) در آیه را به معناى متعارف و معمول آن, پیش فرض گرفته اند, از این رو چون با خوف نشوز سازگار ندیده اند ناگزیر شده اند كه به نوعى توجیه كنند, بعضى گفته اند ضرب مربوط به اصل نشوز است, بعضى دیگر گفته اند به نشوز مخیف مربوط مى شود و برخى نیز ادعاى نسخ كرده اند, حال آن كه اگر ضرب را به همان معنایى كه روایت تفسیر كرده است بگیریم نیازى به این توجیهات نیست, زیرا در این صورت ضرب, كیفر بدنى شمرده نمى شود تا نیاز به تحقق معصیت از سوى زن باشد, بلكه نوعى فشار روانى است كه با خوف نشوز نیز سازگار و قابل اجرا است.


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 06:00 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
تنبیه بدنی زن از دیدگاه های مختلف...پی نوشت ها

 پی نوشت ها

 

1. راغب, المفردات فى غریب القرآن, ماده نشز.

2. جمیلى, سید, احكام المرئة فى القرآن,61.

3. رشید رضا, المنار, 5/76.

4. نجفى, محمدحسن, جواهر الكلام, 31/200 ـ 201.

5. امام خمینى, تحریرالوسیلة, 3/542.

6. نجفى, محمدحسن, جواهر الكلام, 31/201 ـ 200.

7. خویى, سیدابوالقاسم, منهاج الصالحین, 2/282.

8. همان, 2/287.

9. حكیم طباطبایى, سیدمحسن, منهاج الصالحین, 152.

10. خویى, منهاج الصالحین, 2/289.

11. حكیم, منهاج الصالحین, 148.

12. نجفى, محمدحسن, جواهر الكلام, 31/303.

13. همان.

14. فضل الله, سیدمحمدحسین, الندوة, كتاب اول, 390.

15. دروزة, محمد عزة, المرئة فى القرآن و السنة, 225.

16. ر.ك: جواهر الكلام, 31/303.

17. همان, 201.

18. خویى, منهاج الصالحین, 2/289.

19. ر.ك: جواهر الكلام, 31/201.

20. همان,31/ 205.

21. همان,31/ 206.

22. بلاغى, محمدجواد, آلاء الرحمن فى تفسیر القرآن, 2/398.

23. زحیلى, وهبة, التفسیر المنیر, 5ـ6/58 ـ 56.

24. همان, 56.

25. معرفت, محمدهادى, زن در نگاه قرآن و در فرهنگ زمان نزول, پژوهشهاى قرآنى, شماره 26ـ25, صفحه 45.

26. ر.ك: جواهر الكلام, 31/207.

27. ر.ك: التفسیر المنیر, 6ـ5 /58 ـ 56.

28. ر.ك: آلاءالرحمن فى تفسیر القرآن, 2/400.

29. سبحانى, جعفر, مكانت زن در قرآن, پژوهشهاى قرآنى, شماره 26ـ25, صفحه 24.

30. بیومى, عبدالمعطى محمد, ولایة المرئة شرعیتها حدودها, 196 ـ 195.

31. بهبودى, محمدباقر, تدبّرى در قرآن, 322 ـ 321.

32. مجلسى, محمدباقر, بحارالانوار, 101/55.

33. ر.ك: جواهر الكلام, 31/206.

34. همان, 31/202.

35. طباطبایى, سیدمحمدحسین, المیزان فى تفسیر القرآن, 4/345.

36. ر.ك: جواهر الكلام, ج31/203.

37. همان, 31/202 ـ 201.

38. همان.

39. همان.

40. طوسى, محمدحسن, التبیان فى تفسیر القرآن, 4/450.

41. ر.ك: المیزان , 4/345 ; التفسیر المنیر, 6ـ5 /48.

42. صادقى, محمد, الفرقان فى تفسیر القرآن, 7/48.

43. همان.

44. معرفت, محمدهادى, زن در نگاه قرآن و در فرهنگ زمان نزول, پژوهشهاى قرآنى, شماره 26 ـ 25,صفحه 51 ـ 45.

 


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعــت 05:57 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
ارتداد و آزادی

منابع جهت مطالعة بیشتر:

1. عیسی دلایی، ارتداد در اسلام، (تهران: نشر نی، 1380).

2. سیف الله صرامی، احکام مرتد از دیدگاه اسلام و حقوق بشر، مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری، 1376.

3. علی غلامی دهقی، جنگهای ارتداد، قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، 1381.

4. محمد حسن قدردان ملکی، آزادی در فقه و حدود آن، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه، 1382.

5. مقام معظم رهبری، آزادی از منظر اسلام و غرب، مجله اندیشه حوزه، سال چهارم، شماره دوم.

[1] . مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، تهران: اسلامیه، 1406 ق، ج 4، ص 107.

[2] . زمر/ 7؛ لا یرضی لعباده الکفر.

[3] . کهف/28.

[4] . یونس/99.

[5] . بقره/256.

[6] . نحل/135؛ عنکبوت/46.

[7] . زمر/18؛ فبشر عبادی الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه.

[8] . غاشیه/21، 22؛ انما انت مذکر لیست علیهم بمصیطر، سورة ق/45: نحل اعلم بما یقولون و ما انت علیهم بجّبار فذکر بالقرآن من یخاف وعید.

[9] . فصلت/26؛ قال الذین کفروا لاتسمعوا لهذا القرآن و الغوافیه لعلکم تغلبون.

[10] . امام خمینی، تحریرالوسیله، قم: دفتر انتشارات اسلامی، بیتا، ج 2، ص 329،‌مسئلة 10 موانع الارث.

[11] . علم الهدی، سید مرتضی، در السلسلة‌ینابیع الفقهیه، بیروت: مؤسسة فقه الشیعه، 1413ق، ج 23، ص 22؛ قمی، میرزا ابوالقاسم، جامع الشتات، چ سنگی، بیتا، ج 2، ص 742.

[12] . ‌الجزیری، عبدالرحمان، الفقه علی المذاهب الاربعة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا، ج 15، ص 422؛ ابن قدامة، موفق الدین، المغنی، بیروت: دارالفکر، 1404 ق، ج 10، ص 72.

[13] . ر. ک: صرامی، سیف الله، احکام مرتد از دیدگاه اسلام و حقوق بشر، مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری، 1376، ص 177 به بعد.

[14] . اعراف/157.

[15] . آل عمران/72.

[16] . خامنهای، سید علی، آزادی از نظر اسلام و غرب، مجلة اندیشه حوزه، سال چهارم، شمارة 2، ص 39.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 11 بهمن 1393 ساعــت 11:25 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()
آیا آیه شریفه لا اکراه فی الدین، با حکم اعدام برای مرتد منافات ندارد؟


آیا آیه شریفه لا اکراه فی الدین، با حکم اعدام برای مرتد منافات ندارد؟

برای پاسخ، توجه به چند امر ضروری است:

1. مجازات در اسلام به انگیزه حمایت و پاسداری از فضائل و دور نگه داشتن جامعه از رذایل است، که در جهت حفظ مصالح و منافع عمومی انجام میگیرد. پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمودند: «ایها الناس انتم کالمرضی و رب العالمین کالطبیب فصلاح المرضی فیما یعلمه الطبیب لا فیما یشتهیه المریض»[1] ای مردم! شما همانند بیماران و پروردگار عالمیان همانند پزشک است. پس مصلحت بیمار در تشخیص پزشک است نه تمایلات و خواستههای بیمار. بهترین قانون، آن است که وضع کننده آن ضمن شناخت مصالح فرد و جامعه، بدون آن که خود از آن منتفع شود و رعایت تمام جوانب مصالح اقدام به قانونگذاری کنند. احکام اسلامی به دلیلی که واضع آن شارع مقدس است بهترین نوع ممکن است. و ملاک مجازاتها مصالح واقعی افراد و جامعه است.

2. اسلام آزادی عقیده را به رسمیت شناخته، چرا که خداوند انسان را مسؤول آفریده و لازمه مسؤولیت شعور و آزادی اراده است. انسان با این دو نیرو که خداوند در وی به ودیعت نهاده، طبیعت را تسخیر میکند، فرهنگ میآفریند، تمدن میسازند، انتخاب یا اجتناب میکند، او مسؤول است و مورد تشویق یا بازخواست قرار میگیرد. لازمه این دو نیروی تکوینی آزادی تشریعی و اجتماعی است. انسان در پرتو آن سلوک اجتماعی خود را برمیگزیند. هیچ کسی حق ندارد این اصل الهی را تحت سیطره و حاکمیّت خود قرار دهد.

در فرهنگ دین ما قوام و ارزش انسان به چگونگی اعتقاد و ایمان او بستگی دارد با این وجود که در زبان وحی اعتقاد به توحید مطلوب خداوند است،[2] ولی پیامبر فقط مأمور ابلاغ آن است؛ «حق را بگو، و عقیدهای را بر کسی تحمیل مکن.»[3] به همین خاطر اگر خداوند، عقیده اجباری را مطلوب میدانست، آن را تحمیل میکرد، «وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً أفَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ»[4] «و اگر خداوند اراده میکرد، تمامی اهل زمین ایمان میآوردند (ولی خداوند چنین ایمانی را نمیخواهد) آیا تو مردم را به اکراه وامیداری که مؤمن شوند؟»

در جای دیگر نیز با صراحت اجبار در پذیرش دین را نفی میکند: «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»[5] در قبول دین، اکراهی نیست،‌راه درست از راه انحرافی روشن شده است. تعبیر «قد تبین الرشد من الغیّ» گویای این حقیقت است که باید در پی حقایق بود، نه تحمیل عقاید و این فرهنگ الهی است که سعی دارد با منطق و استدلال و جدال احسن،[6] بشر را به سوی حق فراخواند، تا آنان پس از تأمل و تفکر، بهترین را برگزینند «ای پیامبر بشارت به بندگانی ده که پس از شنیدن سخنان، بهترین آنها را گزینش میکنند.»[7] تشخیص و برگزیدن قول بهتر و عقیده برتر، زمانی میسر میگردد که زمینه ابراز عقاید گوناگون فراهم باشد، در غیر این صورت انتخاب احسن معنا ندارد. بر همین اساس وظیفه پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ تذکر دادن است، نه اجبار و اکراه در پذیرش دین.[8] اصولاً اسلام و هر دین حق از دو جهت نمیتواند جنبة تحمیلی داشته باشد، یکی اینکه با وجود دلایل روشن، استدلال منطقی و معجزات آشکار نیازی به تحمیل نیست؛ دیگر آنکه افکار و اعتقادات نمیتواند تحمیلی باشد، ‌زور و اعمال فشار میتواند در اعمال و حرکات جسمانی بشر مؤثر باشد، امّا در اعتقادات قلبی هرگز. امّا منطق باطلگرایان این است که به دیگران فرصت اندیشه را نمیدهند، تلاش میکنند، ضمن خودسانسوری حق انتخاب را از دیگران سلب کنند.[9]

3. مرتد به کسی گفته میشود که از اسلام خارج شده و کفر را برگزیند.[10] و حقیقت ارتداد کفر پس از ایمان است.[11] فقیهان عامه نیز در معنای اصطلاحی مرتد گفتهاند: مرتد عبارت است از کافر شدن مسلمانی که اسلام او به شهادتین، از روی اختیار، و پس از آگاهی بر ارکان اسلام و التزام به احکام آن باشد.[12] یک چنین کسی از نظر اسلام، احترامی ندارد، و مجازات شدیدی حتی مرگ برای او در نظر گرفته شده است.[13]

4. امّا وجه جمع احکام مرتد با آیاتی که بر اصل آزادی عقیده تصریح دارند، این است که همه آنها در مقام پذیرش اصل دیناند. یعنی در اسلام اصل پذیرش دین اجباری نیست. اسلام پیش از دعوت به حق سعی دارد تا جوّ اختناق را از بین ببرد، فرصت تفکر و تعقل را برای انسان فراهم سازد.[14] امّا پس از انتخاب دین، کسی حق ندارد، دین را به بازی بگیرد. به بیان دیگر، شخصی که اقدام به پذیرش دین میکند، باید به اصل ارتداد و عواقب آن آگاهانه ملتزم شود. در حالی که همان شخص قبل از پذیرش اسلام چنین تعهدی ندارد. میخواهیم این را بگوییم که احکام ارتداد با آزادی عقیده تنافی ندارد، زیرا هر کسی در اصل پذیرش اسلام آزاد است، امّا باید بداند که با پذیرش اسلام، حق برگشت از او سلب میشود. دینی که اصل آزادی در انتخاب عقیده را اصل میداند، این را هم میگوید که باید آگاهانه و با التزام به همة احکام دین آن را پذیرا شوی، و اگر پس از انتخاب انکار کنی، احکام ارتداد دربارة تو جاری میشود. همانگونه که ارتکاب دیگر انحرافات اجتماعی مجازات دارد، به طور مثال کسی که مسلمان شد نمیتواند شراب بنوشد و اگر مرتکب آن شود، ‌حدّ بر او جاری میگردد و کسی که در کمال آزادی دین را پذیرفته، نمیتواند احکام آن را با اصل آزادی در تضاد ببیند. این یک حکم عقلانی است.

در امور اجتماعی نیز چنین است، انسان در رانندگی و عدم آن آزاد است. امّا اگر بخواهد رانندگی کند، ‌باید به قوانین راهنمایی و رانندگی کردن نهد، یا اگر کسی به استخدام ادارهای درآمد باید مقررات آن را بپذیرد. بدون شک هیچ یک از امور ذکر شده با آزادی او منافات ندارد.

این امر در مورد دین اهمیت بیشتری پیدا میکند، چرا که دین حق از ضروریات اولیه انسان بوده و با گوهر انسانیت مرتبط است. فقط در اعتقادات قلبی خلاصه نمیشود. طبعاً در بینش اسلام بین داشتن یا نداشتن دین تفاوت وجود دارد، چنانکه دین حقیقی با خرافی نیز یکسان نیست. در نتیجه پذیرش آزادی مطلق در این زمینه مساوی با قبول هرج و مرج و تعارض اجتماعی است که یقیناً چنین چیزی را هیچ عاقلی نمیپذیرد. به همین دلیل ارتداد موجب عقوبت است، و حکم شدید مرتد از فروعات آزادی عقیده و حق تدین است، چون ارتداد نه تنها اهانت به مقدسات دینی است، بلکه مایه تزلزل در عقاید دیگران، و در واقع تجاوز به حقوق آنان است. قرآن کریم از گروهی یاد میکند که همواره به اسلام و مسلمانان عناد میورزیدند، از شیوههایی که آنان به منظور بدبین کردن مردم به اسلام در پیش گرفتند تظاهر به اسلام و پس از آن ارتداد از اسلام بود. اهل کتاب از گردانندگان اصلی این جریان بودند، و خداوند از توطئه پلید آنان چنین پرده برمیدارد. «دستهای از اهل کتاب گفتند: اوّل روز به آنچه بر مؤمنان نازل شده، ایمان بیاورید، و در آخر روز انکارش کنید شاید آنان از اعتقاد خویش برگردند.»[15]

واقع امر همین است، اگر پذیرش و انکار افراد به دین و مکتبی بدون ضابطه بوده و نظارتی در کار نباشد،‌آن دین تحقیر شده و اقتدار خود را از دست خواهد داد. اسلام چنین چیزی را برنمیتابد. بحث را با گفتاری از رهبر معظم انقلاب به پایان میبریم، ایشان میفرماید: «با توجه به آیات مربوط به ارتداد، این گونه به نظر میرسد که اسلام با این کار درصدد آن است که حصار ایمان اسلامی را حفظ کند، در حقیقت بعد از اینکه مردم ایمان آوردند، نظام اسلامی را مکلف کرده است که از ایمان مردم حفاظت و حراست کنند... علت خشم الهی بر مرتدین و کسانی که از دین خارج شدهاند این است که اینها زندگی و عشرت دنیوی و هوای نفسانی را بر خواست معنوی و قلبی و فطرت انسانی خود و بر آخرت ترجیح دادهاند. [16]بنابراین مسئله فقط عوض شدن یک اعتقاد نبوده است. مسئله این بوده که کسانی به خاطر جاذبههای مادی و تأمین هواهای نفسانی حاضر شدهاند به حیثیت نظام اسلامی لطمه بزنند، و به آن پشت کرده، ایمان اسلامی را رها کنند. این مقوله دیگری است و سختگیری اسلام در رابطه با این مقوله است.»، لذا در یک جمعبندی، احکام ارتداد نه تنها با اصل آزادی عقیده تنافی ندارد، بلکه در راستای تأمین آن بوده و ضامن امنیت اعتقادی پیروان دین میباشد.


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 11 بهمن 1393 ساعــت 11:24 ق.ظ تــوسط نادر محسنی آهنگر | نظرات ()